من با این اعصاب نجس چی بنویسم . هر وقت کهنشو عوض کردم میام دل شما ها رو شاد میکنم . هوش و حواسم اصلا سر جاش نیست . عصری داشتم میرفتم شرکت . در ورودی ساختمونی که شرکت اونجاست داخل یه مغازه لوازم خانگی فروشی هست . از قضا یه فروشگاه لوازم خانگی فروشی هم کنار این دکون هست . سرمو انداختم پایین دارم میرم تو مغازه بغلی به امید اینکه اون اواخر راهرو در ورودی ساختمونه . یارو روم زوم کرده داره مشایعتم میکنه بعد میپرسه امری باشه . منو میگی یه نیگا به اطراف کردم دیدم خوار سوء تفاهم رو حریف دادم. در یه صحنه برگشتم به صاحب مغازه میگم ببخشید ساعت کاری شما تا کی هست؟ میگه تا 9 شب . بیچاره قلبش به زرت و زورت افتاد فکرد قتلی جنایتی شده این حوالی. گفت چطور مگه چی شده . دیگه هیچی گفتیم میخواستیم یه مقدار خرید انبوه بکنیم منتها دیر وقت مزاحم میشیم . یارو گفت شما هروقت بیاید ما در خدمتیم. خلاصه نزدیک بود خیط بشیم سریع زدیم بیرون رفتیم مغازه اصلی.خب این اعصاب ما خودشو خیس کرده .حالا مشما از من انتظار دارید بیام "سیرک بزرگ قضاوت" راه بندازم؟
دیروز داشتم به زندگی یه اسب فکر میکردم و اینکه سخت ترین کارهایی که اسبها انجام میدن چیه و چطور روزگار این قبیل موجودات سپری میشه . بعدش یه لحظه پیش خودم گفتم کاشکی یه گاو یا خروس یا اسب بودم .به نظر میرسه تکلیف زندگیشون روشنه و روزیشون همیشه بهشون میرسه و زور بالا سرشون نیست . با همه بسیار خوب تعامل میکنن و کاملا توافقی خواسته های صاحابشون رو انجام میدن اگر هم روزی کشش نداشتن با کارهای خاصی اینو نشون میدن که صاحابشم قبول میکنه.مثلا نهایت استرس خروس وقتی هست که کیش میشه و فشار عصبی و روحی اون چند ثانیه بیشتر نیست.در حالی که ما آدمها توی این مملکت همیشه باهامون عین سگهایی رفتار شده که یه عدمون رو به عنوان نگهبان و حامی حریم ها تربیت میکنن ، یه عدمون واسه بازیچه شدن ، و یه عده هم که نه به حمایت کورکورانه تن میدن نه به بازیه شدن ، سگهای ولگرد محسوب میشن و سگهای دیگه رو به جون اینها میندازن تا به قول خودشون عاملان بیگانگان و مفسدین رو پاکسازی کنن. ولی در هر صورت ما سگ تصور میشیم . هرکی رو که بتونن به سمت خودشون بکشن اونو سگ به درد بخوری بار میارن و من احساس بدی دارم در از زندگی کردن در جامعه ای که کارم به جایی رسیده که به اسب ها حسودی میکنم. جامعه ای که ترجیح میدم توش سگ ولگردی باشم ولی حاضر نشم به خاطر چند تا تیکه استخون بذارم قلاده بندازن دور گردنم.
مدتی هست که اعتماد به نفسم کم شده در حد 26 درجه فارنهایت زیر صفر .بعد از این
ماجرای انتخابات هم که داشتم از دست میرفتم . تا اینکه امروز گفتم اینطوری فایده نداره و
یه سی دی از بانو مدونا و مرحوم مایکل جکسون رضوان الله تا الا آخر گذاشتم و شروع
کردم ورزش محبوم یعنی طناب زدن رو . سپس نیم کیلو شیرینی خورده و بعدش 100
میلیارد دلار گفتم خودم را دوست دارم. توی کتاب عادتهای میلیون دلاری برایان تریسی
نوشته اینکار موثر است . تا اینجاش که امید به زندگی در قضاوت (همین الان یه هسته آلو
قورت دادم) .تا اینجاش که امید به زندگی مستر قضاوت حدود دو سه سالی افزایش پیدا
کرده.و اینکه خدمت شما عرض کنم هرچی میخورم مزه ی خون میده مخصوصا میوه های
قرمز . وقتی هم میخوابم به شدت کابوس میبینم . دیشب نزدیک بود چهار پنج تا خرس یه
بلاهایی سرم بیارن که از خواب پریدم . ضمنا وقتی روزهای پر استرسی رو پشت سر
میذارم صورتم خیلی جوش در میآد.الان نسبت وسایل به اتاقم هم مثه نسبت جعبه های
خالی مهمات به خط مقدمه . فعلا برم یه آب و جارویی هم بکنم سر و صورتمو که حالم جا
بیاد بعدش پنجره ها رو هم الان باز کردم ویتامین دی: متساطع بشه تو این رگ صاب مرده .
کمی هم دنبال روشهای افزایش اعتماد به نفس بگردم ببینم بعد چی میشه .آیا جان سالم
به در میبرم ؟
راستی این ورد پرس رو به یمن قدوم مبارک ما یه کاریش کردن که صفحه مدیریت بالا نمیاد.