تبليغاتX
هلیوم | دکتر قضاوت هلیوم - دکتر قضاوت

ایمیل

 

 پروفایل مدیر وبلاگ

 

Twitter

 

آرشیو مطالب شخصی

 

 

 

 

 

 


 

یک فنجان جوانی ، چند خط روزمرگی

 

 
  سوتی!

 

 

کرباسچی ساعت ۴:۳۵ اومده توییتر داره مطلب مینویسه بنده خواستم بهش خسته نباشید بگم به جای کرباسچی نوشتم کروبی .اومدم ماسمالیش کنم دوباره نوشتم خسته نباشید آقای کرباسچی . دیدم تابلو شد باز نوشتم خسته نباشید کل کادر. این کنارو بخونید متوجه سوتی میشید.

باز دیشب یه مناظره ای شد . به نظر من اینیکی شبیه فوتبالهای عربی کلا وقت کشی بود.دو طرف خدا خدا میکردن که زمان زود بگذره بلند شن برن. دلیلی نداشت که برای همدیگه مزاحمت ایجاد کنن. بر عکس اومده بودن یه خورده دیگه به قول احمدی بداخلاقی بکنن و از سوتیهای جناب احمدی نژاد بگن. کروبی اولا شبیه بچه های ۷ ۸ ساله انگار که از ماجرای شب قبلش قهر کرده بود .یه جور نازی حرف میزد. نگران بود ولی بعداْ که انشاء شو خوند خیالش راحت شد. بحث دیشب بیشتر هم خاله زنکی بود. از عروسی دختر و خاطراتی با موسوی داشتنگفتن. کروبی وقتی در مورد نظارت استصوابی حرف میزد بعدش خیلی زور زد یه موردی رو بگه. داشت جون میکند که نه تابلو بگه منظورشو نه اینکه طوری بگه که کسی چیزی نفهمه .ولی من آخرشم تو خماریش موندم. انقد جوید حرفاشو که وقتشم تموم شد . یه جورایی مثه اینکه میخواست بگه درسته که بعضی قسمتای قانون اساسی رو نمیشه عوض کرد ولی من اگه بیام خامنه ای رو هم پیاده میکنم از تخت سلطنتش.یعنی اینکه دیگه خیلی شجاع هستم و از این حرفا ! ................ما که تحریممونو میکنیم به ما چه...نرید بابا رأی بدید.

من در WordPress

 88/03/18  ساعت 4:41  امضاء: دکتر قضاوت  | 

اگه ارشیو رو خونده باشید یه جاییش تعریف کردم که اوایل چت کردن مجبور بودیم کلی به زبانهای محلی دیگران تا اونجایی که وارد بودیم صحبت کنیم تا دل ملت رو به دست بیاریم و مخ زدنیاشو مخ بزنیم. از قضا یه روز ظهر خواب بودیم مادرمون اومد صدامون کرد که بیدار شو نهار .منم گیج خواب گفتم الانه میوم. این هیچ یه روز یه خانوم مالزیایی نمیدونم در مورد من چی فکر کرده بود که مدام ابراز احساسات میکرد. میگفت دوستاش به دوستی از راه دور اعتقاد ندارن ولی من از تو خوشم اومده و خلاصه در این مورد به حق اون مخ مارو جارو کرد.با ایشون به انگلیسی دیالوگ داشتیم. دو سه روز بیشتر با هم دوست نبودیم ولی از اون روزا کلی خاطره دارم بگذریم. یه روز مادرمون اومد صدامون کرد برا نهار باز خواب آلو بودیم نا خود آگاه گفتیم آیم کامینگ مام . مادرم گفت چی؟ چی میگی بچه ؟ میگم :اوکی... ناو آیم کامینگ . میگه بچه درست صحبت کن بینم چی میگی؟ بعد تازه به خودم اومدم و دیدم که اینجا خونه خودمونه . باز پریروز عصری از کار اومدم چشام داغ شد یه چرتی زدم باز این مادر ما اومد میگه پاشو نهار میگم :

i'll be there . 

میگه چی؟ باز همونو تکرار میکنم . چند بار پرسید و من همونو میگفتم آخرش گفت چی شده منظورت چیه؟مشکلی داری اونجا؟دلیل اینیکی هم این بود که تازگی ها دارم یه وبلاگ انگلیسی مینویسم. 

من در WordPress

 88/03/09  ساعت 18:15  امضاء: دکتر قضاوت  |