تا همین 10 سال پیش تلویزیون ما ازین انگولکی ها بود که برای عوض کردن کانال به داداش کوچیکه یه اشاره میکردیم و اونم تا نصف راه دو سه تا پشتک میزد بقیه راه رو هم تا رسیدن به تلویزیون غلت میخورد اونوقت جنازش خسته و کوفته میرسید پیش تلویزیون و نا نداشت کانالو عوض کنه . ما بهش میگفتیم .......ها...... آره .....کـ مون..........تو میتونی ! بالاخره با اعتماد به نفس هایی که ما بهش میدادیم و انگیزه هایی که ایجاد میکردیم اراده میکرد و کانالو به هر زحمتی عوض میکرد .بعدش چهار دست و پا که داشت برمیگشت سر جاش میگفتیم ا ــــــــــــــــــــه . اینم که میزگرده. وعاجزانه بهش نگاه میکردیم به نشانه ی اینکه برگرد دوباره ....
اما الان تلویزیون کنترل دار که سهل ،تقریبا توی خونه ی همه یه کامپیوتر هست . چند شب پیش نوه های عموم اینجا بودن . یکی 7 سالشه و یکی 4 5 سالشه . حال میکردن وقتی میدیدن دارم کامپیوتر کار میکنم. گفتم بیاید کار کنید و پینت رو براشون باز کردم نقاشی بکشن . بزرگه خیلی باهوشه . عین آدم بزرگا حرف میزنه. نمیدونم چه بحثی پیشومده بود که من گفتم بچه من 4 ساله کامپیوتر دارم . گفت واقعاً من فکر کردم تو از بچگی کامپیوتر کار کردی که الان بلدی . گفتم نه عزیزم اون موقع کامپیوتر وجود نداشت . فقط اسم کمپیاتور به گوشمون خورده بود . هرجا چیزی میدیدیم که چند تا دکمه داره فکر میکردیم همون کمپیاتور معروفه.
پیش خودم فکر کردم سرگرمی دوران بچگی ما توپ پلاستیکی و حلقه قردهی و سه چرخه و ... بود الان بهمون میگن مخ. وای به حال اینا که روزی سه وعده فناوری اطلاعات میخورن . ده سال دیگه چی میشن .
من بچگیا خیلی خیال پرداز بودم. همش میخواستم بفهمم اتفاقای عجیب غریب ماهیتشون چیه . مثلاً یه فرشی داشتیم که روش عکس یه پنجره بود. من همیشه شبا این عکس رو میپاییدم و فکر میکردم وقتی همه میخوابن موجودات فرازمینی از این پنجره میان بیرون. وقتی ده ساله شدم مادرم گفت پسرم دیگه بزرگ شدی این سه چرختو بده داداشت . گفتم نــــــــــــه نیگر میدارم واسه پسرم. وقتی از پدر و مادر ناراحت میشدم توی یه دفتری که بعداً گم شد همیشه مینوشتم که یادم باشه این رفتار بد بود و با بچه هام این رفتار هارو نداشته باشم . روانشناسیم خیلی خفن بود . ذهن همه رو میخوندم.
از کجا رسیدیم به کجا . بحث عوض شد .
آدم همیشه فکر میکنه اونایی که دغدغه های اونو ندارن و کار دیگه ای دارن میکنن یه جورایی عقب هستن از زندگی. من وقتی محل کار پدرم با همکارای بابام فوتبال بازی میکردم دلم برای اونا می سوخت که دیگه نمیتونن فوتبالیست بشن . ولی الان خودم هم فوتبالیست نیستم . مشکلی نیست . یا یه دوره ای که زیاد کوانتوم و نسبیت اینشتین میخوندم فکر میکردم اونایی که این چیزارو نمیدونن کودن هستن و تو دلم میگفتم بیچاره ها حتماً خیلی غصه میخورن .....
هه...هه.....اون زمانی هم که کتابای دینی میخوندم فکر میکردم غیر از من که این چیزارو میخونم بقیه مردم میرن جهنم. فکر کنم به خاطر یاغی گری های نزدیک بلوغ بود که اینطوری فکر میکردم. اما هنوزم همچین آدم هایی هستن . آدمهای خودخواه و یکه تاز. آدمهایی که فکر میکنن سکاندار کشتی نجات مردم از طوفان ظلم و ستم و خونریزی هستن . آخه تو کی هستی مردک؟ مگه جنازه تو توی قبر خوشبو تر از جنازه سگ خواهد بود؟
۱ سپتامبر 1939 / دفتر آدولف هیتلر /ساعت ۴:30 صبح
آدولف: توخن داخن داکتر(چیکار کنم دکتر ؟ حمله بکنم به لهستان یا نه؟)
من : آقای هیتلر شما یه ماهه هی وسط این اتاق راه میرید و از من میپرسید حمله بکنم یا نه؟ من به شما بارها گفتم این لهستانی ها حق آلمانی هارو خوردن . حمله تنها راه باقی مونده برای شماست !
آدولف : پالنده اوش پخدوم له . ارغغغغغغغغغغغ...........(این لهستانی هارو باید له و لورده کرد.ارغغغغغغغغغغ ... لعنتی)
من: حق با شماست . جای هیچ نگرانی ای نیست . فقط بیسیم رو بردارید و دستور حمله رو صادر کنید.
آدولف : ایش دون ریختم دوختم کارم ساختن باختم.....(یعنی فرض کنیم حمله کردیم اگه کارمونو ساختن چیکار کنیم؟)
من : بابا سخت نگیر آدولف فدای سرت . جنگه دیگه....
آدولف با عصبانیت و در حالی که چپ چپ نگام میکنه : شوخن موخن ناخن . پشتخ !!!!(شوخی موخی بکنی میدم ناخناتو در بیارن. گستاخ )
من : ببخشید مارشال ....... حالا چیکار میکنی آره یا نه؟
آدولف : پخ شاخ مونده ............Zustellungsgebühr!!!!!!! (فحش ناموسی به لهستانی ها ...........حملـــــــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!)
| جنگندگان | |
|---|---|
| متفقین و دیگر متفقین |
متحدین و دیگر متحدین |
| فرماندهان | |
| تلفات | |
| کشته شدگان نظامی بیش از ۱۴٬۰۰۰٬۰۰۰ شهروندان عادی ۳۶٬۰۰۰٬۰۰۰ مجموع ۵۰٬۰۰۰٬۰۰۰ |
کشته شدگان نظامی بیش از ۸٬۰۰۰٬۰۰۰ شهروندان عادی ۴٬۰۰۰٬۰۰۰ مجموع ۱۲٬۰۰۰٬۰۰۰ |
منبع آمار از ویکی پدیا
من نمیدونم مگه اونجایی که شما هستید یوتیوب فیلتره؟
تازه دخمل و نوگل هم که دیدنش !
فیلتر شکنی که گذاشته بودم . یکی دو هفته ای بود. از کار میفتاد بعدش.
*بابولی بابا در مورد سوآلی که کرده بودی:
ـــــــ فرض کنید واسه اینکه یه سری تصمیم ها بگیری و یه سری حرف به یه نفر.شروع کنی ذهنت رو مرور کردن و نوشتن چیز هایی که اون تو می گذره و نوشتنشون تا یادت بمونه که چی می خوای بگی.بعد هم طبق اون نوشته ها حرفات رو بزنی.بعد اون کاغذ رو پاره کنی.حالا اون فرد این کاغذ پاره ها رو پیدا کنه(نه اتفاقی بلکه به عمد) و بخونتشون.شما هم فردی باشین که دوست نداشته باشین حتی نزدیکترین افراد هم همه ی ذهنتون رو بخونن چون به نظرتون یه سری افکارتون حریم شخصیتون باشه.
حالا به نظر تو اون فرد حق خوندن اون نوشته ها رو تا چه حد داشته؟به نظر شما این کارش معنی بی اعتمادی رو نمی ده؟و سوال دیگه این که کسی که نوشته اش خونده شده تا چه حد حق ناراحت شدن داره؟و ایا اعتماد کردن به اون فرد و بخشیدنش درسته؟
جواب من اینه :
همه ی مردم حق دارن آزادانه فکر کنن. همه روشنفکر ها و دانشمندا میتونن فکرای خنده دار و مزخرف داشته باشن تا به فکر و ایده ی مناسب برسن . فکر هم چیز دیدنی نیست. همین باعث میشه آدم ذهنشو زیر و رو کنه . فرض کن چند دست لباس پوشیدی . دنبال پولات میگردی . تویخیابون فقط میتونی لباسای بالایی رو بگردی ولی اگه جایی باشی که تنها باشی اونوقت شورتتم اگه جیب داشته باشه میگردی . کسی هم بهت نمیخنده. خب نکته دوم اینه که همه ی آدمهای موفق و بزرگ تو کتابهای مختلف تشویق کردن که فکرها بهتره روی کاغذ نوشته بشن تا هم دقیق باشن و مغز رو تقویت کنن و هم یه نوع تخلیه روانی باشه برا آدم. هر فکری میخواد باشه. فکرای دختر مجردی که در مورد زندگی آیندش با همسرش نوشته میشه. یا پسری که در مورد بد بختیا و وقایع روزانه مینویسه و همرو فحش میده. پس تا حالا فهمیدیم که نوشتن اشکالی نداره. ولی اگه علی رغم میلمون کسی نوشته هارو خوند چی؟ اگر نوشته ها نوعی بد و بیراه گفتن به کسی باشه که همیشه ادعا کردی دوسش داریم ناراحتی داره. ولی اون آدم که در موردش نوشتیم باید بدونه که بد ترین و دیگه بالاترین حد ناراحتی افکار نویسنده همونایی هست که توی یادداشتها دیده میشه. و راحت میشه از دل طرف در آورد.
اگر نوشته ها خیال پردازی باشن و توسط دیگران خونده بشن به نظر من اشکالی نداره. چون همه خیال پردازی میکنن. یکی رو کاغذ و یکی تو فکرش. مثه اینه که یکی میره دستشویی در رو قفل نکنه. نفر بعد بیاد ببینتش. خب مگه چی شده . تو هم داری منم دارم. تو هم میری دستشویی منم میرم. حالا در باز بوده که بوده. دیدی که دیدی . من مگه نمیدونم مال تو چه شکلیه ؟ !!!!!!
اگه نوشته ها جزو اسرار و رازهایی هستند که دوست نداشتم کسی بخونتشون ، و حالا خونده شدن ، حکم در آوردن شلوار نویسندش در خواب رو داره. یعنی طرف خوابیده بوده . یه نفر به خاطر فضولی یا شوخی یا هرچی میاد لختش میکنه. خب بازم مورد نداره اگه چیز انچنانی نوشته شده باشه ، برادر یا خواهر یا همکلاسی که اونو خونده خودش درک میکنه که کارش اشتباه بوده و الان چیزی رو میدونه که نباید میدونست. باید اعتماد کرد بهش و صحبت کرد باهاش که این اطلاعاتو به کسی نده. ولی من اگه جای شما باشم خودم سعی میکنم ازش آتو بگیرم تا روز مبادا بتونم به عنوان انتقام استفاده کنم. مثلاً اگه دوستم یادداشتمو در مورد عاشق شدنم به یه نفر خوند ، و من احساس کردم فردا همه ی عالم خبر دار میشن ، من میام سر صحبت رو در مورد یه نفر باهاش باز میکنم اجازه میدم احساساتشو بریزه بیرون . ولی بهتره در مورد گزینه ی آخر بیشتر مواظب باشین ." دانشمندی میگه اگه دوست ندارین نوشته هاتون توسط کسی خونده بشن ، بهتره ننویسینش". البته نوشتن بد نیست . نوشتن اسرار غیر عاقلانه اس .
سر یعنی چیزی که باید پوشیده و مخفی بمونه. خب اگه بیای همه ی کارهای مخفی رو مثه این یارو زهره توی فیلم نرگس فیلم کنی که ......نمیدونم واّلا چطو میشه ؟
د رمورد اون آدمی که اومده مطالبی رو که در موردش نوشتین رو گشته پیدا کرده خونده. هم ناراحتی نداره باز. همه قبل از اینکه رفتاری ازشون سر بزنه فکر میکنن. خب حالا تو کارها و حرفایی که قرار بود بزنی رو یه دور تو کاغذ نوشتی. مشکلی نداره. مثه اینکه بهش نامه نوشته باشی. این ناراحتی نداره . البته کار اون آدم بد بوده . ولی تأثیری روی تو نباید داشته باشه. چون تو جنایت نکردی ولی اون جنایت کرده. ناراحت نباش و غصه نخور. ولی اونو تنبیهش کن.
این فیلم مربوط به یک کنفرانس زنده چهار طرفه است . یکی از زنان که قرار است در این کنفرانس شرکت کند خبر ندارد که تصویرش بر روی آنتن رفته و فوری سوتینش را در می اورد اما تصویر او دارد پخش می شود . بعد از اینکه خود را آماده می کند و خیال می کند تازه ارتبط وصل شده ، می گوید : ببخشید یک مشکل فنی پیش آمده بود و مردی که مثل اینکه رئیس این برنامه است پاسخ می دهد : منظورت سوتینت بود ؟
http://in.youtube.com/watch?v=KsqTV9LBprs&id=7tir
منبع : بالاترین
*نمیدونم چرا تازگی ها هی دلم میگیره . یعنی دارم یائس میشم؟
*اگه گفتین شباهت رودخونه و گلدون و وبلاگ توی چیه؟
توی این چند روز فهمیدم وبلاگ مثه همون گلدون سوراخ یا مثه یه رودخونس . یعنی "آب" تا ابد توشون نمیمونه.سوراخ هر وبلاگ هم اشتباهات وبلاگ نویسه !
*این روزا خیلی دوست دارم فک بزنم .
*این بچگی های قضاوته!

.......................................
..................بسـ.......ناستاعین................ضـّــــــــــــــالـ.......................................احد....آلّاهوم صـــــــــــ.....
هــــــــــــــــــــــــــــــی ....در حالی که دارم گلاب میریزم رو قبر مهیار :
سلام بابایی !
خوب میتونی بخوابی یا نه؟...........(فرس)................میدونم دیگه اونجا کسی نیست که اذیتت بکنه............
دیگه به خاطر خوردن سر سوزن نون ،(فرس) مجبور نیستی دمپایی بخوری ! بابایی این روزا یا بهتره بگم از وقتی که تو رفتی سایه فک و فامیلامون خیلی سنگین شده ! نمیدونم شاید (فرس) به خاطر اینه که فهمیدن بابات کی زاییده شده . یادته بهت گفتم بگم بهشون (فرس) گفتی آره ؟ گفتی اینطوری بیشتر میشناسنت ؟
حالا دوست داری با دمپایی بکوبم تو ملاجت ...؟(فرس) مرتیکه تو که میخواستی بمیری زود تر شرتو کم میکردی ما رو به فاک نمیدادی خب . (فرس) .................(فرس)
با اجازت گل سرخو ببرم بدم نا مادریت . (فرس)خدافظ ...

امروز چند تا مو از سرم کم شد. چند تا مو به ریشم اضافه شد.ناخنام بلند شده بودن که زدمشون. یکی از خانه های روز های عمرم پر شد. تجربم هم بیشتر شد.اینا یعنی وقت داره میگذره.......
نباید گذاشت وقت تلف بشه !
معمولاً خوابای خوبی برا خودم میبینم . ولی آشپزی بلد نیستم تا آشی برا خودم بپزم که....
باهمون سرعتی که دارم ترقی میکنم ، به خط پایان هم نزدیک میشم. همه که بالاخره میرسن ، حالا من زود تر ! ولی یه کم ترسناکه.
*
مهیار موند زیر پام له شد !
حیاتی در اخبار ساعت ۲ بعد از ظهر:

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لالله و انا الیه راجعون
مرگ حقی است آشکار و همانا شتری را ماند که روی همه خواهد خوابید. جناب آقای دکتر قضاوت. بدینوسیله پرواز ناگهانی فرزند برومند و محترم جناب عالی ، پدر علم بیولوژی ایران ، دکتر مهیار قضاوت را به شما و روانی تسلیت عرض مینمایم .
۲۳/۱۰/۸۷ آیت الله آخوندی
فی کون لقّ الناس الذی یحبون المهیار!
چند نفری نشستیم روی تخت کنار ساحل داریم با قلیون زندگی میکنیم. نسیم موج دریا هم موهامونو شونه میکنه. یه زن و شوهر رد میشن. زنه هیچی رو سرش نیست. یکی میپرسه :بچه ها شما اگه زن بگیرید ، میزارید اینطور بیاد بیرون؟
یکی میگه : من با دوس دخترم کاری ندارم ولی اگه زن بگیرم میگم چادر سرت کن.
دومی میگه :من زنمو محدود نمیکنم. مثه همینا میزارم یه ساعت کنار ساحل صفا کنه . موهاشو باد بازی بده.
سومی میگه : من جایی که ببینم افراد جنبشو دارن و چشاشون دنبال ناموسم نیست میزارم زنم راحت باشه . ولی اگه جایی باشم که آدماش هیز هستن و با اولین نما دست به شـ...ل میشن به زنم میگم نقاب بزن.
من میگم:: من دولت تعیین میکنم . من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین میکنم ..."صدای تکبیرو نشنیدم........خیـــــــلی شلـــــــــــــــــــــه! "
*چند وقت پیش رفته بودیم مهمونی. چون من جوون رعنایی هستم همه دلشون میخواد یه خوش و پشی باهام بکنن. مهمونی هم در واقع مال اونیکی عموی ما بود که از مکه اومده بود. خدا رفتگان شمارم بیامرزه. زن عموی ما نه زن این عموم ها! اونیکی . اومد طرفم جهت سلام و احوال پرسی . ایشون به اصطلاح توی مساجد برای خانمها تلاوت میکنن قرآنو . منظورم اینه که زن موءمنه ای هستش. پدر منم موقعی که بچه بودم بهم یاد داده که هیچوقت دستمو اول بلند نکنم برا دست دادن. زن عموم اومد طرفم برا احوال پرسی و منم که قصد و غرضی نداشتم که . خودش دستشو دراز کرد دست بده منم دستمو آوردم جلو. همون لحظه اون دستشو کشید . بعد من دستمو آوردم پایین باز اون خواست ضایع نکنه دوباره دستشو آورد جلو باز من دست بلند کردم اون دوباره پشیمون شد.منم موقعی که تو خیابون راه میرم اگه با اون عابری که داره از روبرو میادچار معبر واحد بشیم ، یعنی عین آینه جلو هم حرکت کنیم ، من سریع وامیستم اون تمرکز پیدا کنه. این دفعه من همینطور دستمو بالا نگه داشتم که اگه خواست پشیمون بشه ، ما توبه پذیریم.این نمیدونم چی فکر کرد جلو جمعیت دستمو هل داد گفت پسرم گناهه !!!
کار درستی کرد؟
یه دور با رفقا رفتیم اسکله قدم زنی. من نمیدونم یعنی این دوتایی که ما دیدیم دیگه هیچ جایی نداشتن که اومده بودن اونجا. یه پسر و یه دختر همچی به هم گره خورده بودن که من گفتم اینا احتمالا به کمک احتیاج دارن. روی سنگا دراز به دراز افتاده بودن .همدیگرو بغل کرده بودن داشتن حرف میزدن. مارو هم که دیدن به رو خودشون نیاوردن عوضش ما از همون نقطه ای که اونارو دیدیم 360 درجه عقب گرد کردیم.دلم برای این جوونا میسوزه. طرف بعد از گذروندن هفت خوان یه دوست پیدا میکنه. بواسطه ی ایرانسل باهاش صمیمی هم میشه ولی نوبت اثبات صمیمیت که میرسه به اصطلاح مکان نیست .
باز یه مرتبه هم با رفقا زدیم رفتیم سینما . تنها کاری که قشر جوان در این مکان انجام نمیدادن فیلم دیدن بود . مسأله خیلی خیلی عمیق تر از این حرفاست که اگه پیگیریش بکنیم ، میرسیم باز به حرفای سیاسی و نظام و مشروعیت و به قول داش آست شورت و پرچم و این مسائل .
*و بالاخره بعد از مودمها چیپ ستهای مین بوردم هم سوخت. هنوز کامپیوتر داره کار میکنه!
چه احساس خوبی بهم دست میده وقتی چیزی از کامپیوترم می سوزه !

توی سربازی وضعیت کامل یعنی اینکه کلاه و پوتین و ..... تنت باشه. دوران آموزشی که خیلی خیلی گیر بازار بود ، هی مارو اینور اونورمون میکردن مثلاً جهت توضیحات یا رژه یا سرشماری و ....
ما کلاهمون توی این شلوغی گم شده بود و چند لحظه پیش افسرمون سوت زده بود که به خط شیم. آقا ما کل آسایشگاه رو زیر و رو کردیم تا اونجایی هم که میتونستیم به ملت ظنین شدیم .۲۰۰۰ تومن هم نذر کردیم که کلامون پیدا شه بیچارمون نکنن. دیدیم اینکارا فایده نداره و اگه بی کلاه برم صف بمونم پوست سرمو میکنن سریع رفتم یه کلاه از بوفه گرفتم به قیمت ۱۵۰۰ تومن !
وقتی مراسم کــ..مشاعره ی افسرا تموم شد رفتیم آسایشگامونو یه وارسی دیگه کردیم دیدیم تف به روزگار.کلاهه افتاده زیر تخت. هیچی دیگه چون به خدا بدهکار بودیم ۲۰۰۰ تومنم ازون لحاظ پیاده شدیم که حسابی آقا کلاه سرمون رفت آقا.
نتیجه ی اخلاقی: به قیمت روز نذر بکنین.
*این پسره "سلام یه بازی گذاشتم "بازم اول شد!
میگه میلاد خودت که میدونی توی این غذا چیا میریزن .احتمالاً عدسه.
از "تعجب " توی پوستم نمیگنجیدم.میگم بابا من اگه میدونستم صخره هم جزو مواد لازمه این غذاس تحویل نمیگرفتم هیچی خوردنشم حرام میکردم.
*مرد حسابی اولاً که قبول باشه . ولی آخه چرا برنج و عدس و ... همرو با گونی میریزی تو دیگ؟ خیلی ها میخوان نذر کنن ولی کاری نمیمونه واسشون انجام بدن . بدین اونا پاکش کنن خـُ .دیدید تو مساجد نزدیکای محرم اعلام میکنن هرکی نذری چیزی داره بیاد مسجد و آب و جارو کنه که هم ثوابی کرده باشه و هم ما یه فیضی از تمیزی مسجد ببریم.
***بابا این دیگه کیه؟دهنمونو سرویس کرده!!!
سلام
یه بازی گذاشتم زود لود میشه!
بیا یه امتحانی بکن.
اسرائیلی ها هم دادشون در اومده!!!!
کیف کن!
به این میگند جنگ الکترونیک!!!!!
برو می فهمی موضوع از چه قراره...
*حرکت رو حال کردی دخی نظراتو غیر فعال کردم؟

*شب بود من و اون دختره ی نامرد "لاله" داشتیم روی عرشه ی کشتی وسط اقیانوس اطلس گرگم به هوا بازی میکردیم که یهو کشتیه آفتاب بالانس زد. تا اومدیم بجنبیم دیدیم نصف کشتی زیر آبه.یخهای قطبی هم که اون سال از شانس تخمی -تخیلی داشتن آب میشدن.دریا حسابی یخ در بهشت شده بود. تعداد قوایق نجات کم بود و ملت با پارتی بازی سوار شدن و ما بعد از غرق شدن کشتی به یه تیکه چوب بسنده کردیم منتها چون خانمها اون زمان هم مقدم تر بودن من سادگی کردم گذاشتم این لاله خانم اول بره بالا.بعد که خواستم سوار شم تخته سنگین شد و داشت میرفت زیر آب .انگار کائنات علیه ام دست به یکی کرده بودن.دیگه گفتیم همه دارن تموشامون میکنن . قراره فیلممونم که ساخته شه بهتره آبرو ریزی نکنیم تو آب بمونیم فردین بشیم. یه ساعت گذشته بود من خوابم برد .این زنیکه چند بار صدام زد دکـ دکـ ؟"هوا سرد بود نمیتونست بگه دکی ".بعدش دید بیدار نشدم فکّرد مردم و انداختم تو آب.گوش دراز!
بابا؟ .....مامان میگه سبزی نداریم برو سبزی بخر.
پسرم کار دارم برو بگو بعداً میرم.
یه چایی هم بیار بابا !
.
.
.
اینم یادگار همون دورانه ! جوون رشیدی شده .
*آره میگفتم .بگذریم که چه بلاهایی سرم اومد و چجوری شد که سر از جزیره در آوردم.
نمی خوام از شکم اون نهنگه حرف بزنم که سه روز توش بودم.
بزارید از جزیره براتون بگم.ساحل.........تا 100 متری مونده به آب رو شنهای کرم رنگ پوشونده بودن. وقتی پاهاتو میذاشتی رو شنها تا قوزک پاهات فرو میرفتن. کفش نداشتم .ولی نگران خورده شیشه ای هم نبودم.لنگان لنگان راه افتادم. .نمیدونستم کجا دارم میرم.در اعماق جنگل ،کنار یه آبشار بزرگ حدوداً 20 متری که سبز رنگ به نظر میرسید و رنگین کمونشم در آورده بودن ، یه غار بود. غار بن بست بود و 5 متر بیشتر عمق نداشت ولی به نظر میرسید جای خوبی میتونست برام باشه. تا یه مدت رو اونجا سپری کنم.
*فندکی که داشتم کار میکرد.آتیش روشن کردم. سرمای هوا قابل تحمل تر از تاریکی بود. داشتم فکر میکردم اگه موندنی شدم یه کلبه کنار ساحل درست میکنم تا نور مهتاب رو ببینم . به اتفاقایی که افتاده بود فقط میخندیدم.آدم اینجور موقع ها باورش نمیشه قبلاً کی بوده و کجا ها بوده. اگه قبلاً تمام خیالاتم زندگی تو آمریکا بود ، الان فقط به فکر دستور پخت قورباغه و وزغ و خرچنگ های 25 سانتی بودم. یه نگا به خودم کردم دیدم شلوار جین پوشیدم. بعد گفتم اگه حیوونای اینجا منو اینجوری ببینن چقد نسبت بهم احساس غریبی میکنن؟ وقتش بود که یه دست لباس برا خودم دست و پا کنم.روز اول به سرعت تموم شد و من همونجا تو غار خوابیدم.

روز دوم:
بعد از پیدا کردن چند تا تیکه چوب و تیر و تخته ، ساختن کلبمو شروع کردم. موقع کار حسابی گرسنم شده بود. قبلاً اونجا درخت نارگیل به چشمم خورده بود . گشتم گشتم پیداش کردم گردش کردن از خوشحالی نصفش کردم و ...زدم تو رگ. کار کلبه تا غروب طول کشید .
ادامه دارد...
¤یه ضد حال خوردم نتونستم بقیشو بنویسم. شاید ادامه بدم.
با لحن نجف زاده بخونید.
سلام و درود خدا بر خاتم پیامبران منهای یک.اولاٌ مراتب احترام خودم را با ترسیم فرضی صلیب اعلام میدارم. بعدش هم باید بگویم خداییش دمتان گرم وقتی چند سال پیش قصه تان را برای اولین بار شنیدم خیلی حال کردم که اون لعنتی ها را تو کف گذاشتید و پرواز کردید.راستی بعضی از مسیحی ها میگفتند شما پسر خدا هستید. بنابراین فامیلیتان باید میشد پوراللهی. . که نیست .پس نیستید. نام دوست من هم عیسی پورالهی است .امسال لاستیک درشکه ی پاپا نوئل پنچر شد و نتوانست به موقع برایمان هدیه بیاورد. ولی سالمان تحویل شد و مشکلی پیش نیامد. تولدتان را تبریک میگویم. فکر کنم مجبور می شوید کیکتان را روی 2009 عدد شمع بگذارید . اینطوری منطقی تر است. بدهید میکائیل فوتش کند .یک نفسه میتواند. بعد از خاموش شدنشان بگذارید اسرافیل شیپور بزند و جبرئیل شعری بگوید. شعری از طرف خدا...
خدا که خودش در جشنتان نیست میدانم. او و ازرائیل جای دیگری سرشان حسابی شلوغ است. دارند مسافران فشفشه بازی های امت موسی را بایگانی میکنند. پاپانوئل هم دیگر پیر شده است. سال به سال ریشش سفید تر می شود.تا سال بعد خودت بیا و هدایا را خودت بیاور. 20۱۰ میلیون کیک با یک شمع آماده میکنیم. و تولدت را همینجا جشن میگیریم.
*پور الهی ، الله پور ، الله زاده ؟

*توی خونه وقتی حرف از خدا و بزرگی خدا زده میشد ، توی ذهنم یه آخوند بزرگ بزرگ تجسم میکردم با لباس سیاه که عین یه عکس گنده توی آسمون ول شده و چشمش روی همه ی مردمه . پیش خودم میگفتم چشم خدا هم باید عین کره ماه باشه که هرجا میری اونم باهات میاد.
کتک خور خونمون من بودم. بیشتر کتکهارو به خاطر داداشم میخوردم. اون روزا پرین و هاکلبرفین و کارتون اون دخترها که اسم یکشون کتی بود موهاشو هم یه تور میبست رو میداد. من تو این کارتونها میدیدم هرکی سفر میکنه یه بقچه به یه تیکه چوب گره میزنه و میره. یه بار که توی خونه دعوا شد و من حسابی کفری شده بودم و گریم درومده بود. اومدم چند تا پلیور و شلوار و ... + یه سیب برداشتم و گذاشتم توی روسری مادرم و روسری رو بستم به یه چوبدستی و اونم انداختم رو دوشم و راه افتادم. کسی محلم نذاشت. رفتم تا سر کوچه ..............میخواستم برای همیشه همونجا بمونم. تا اون موقع نذاشته بودن تنهایی برم اونجا. ساعت 8 شب بود. یه ساعت گذشت....سریال مورد علاقم داشت شروع میشد . برگشتم خونه....
شنیده بودم اگه آب توی صدف بمونه مروارید میشه. به جای صدف چند تا گوشماهی بزرگ پیدا میکردم توشون یه قطره آب میریختم میذاشتم یخچال . چند هفته منتظر میموندم ولی مرواریدی پیدا نمیشد.
دیده بودم توی تلویزیون درختهارو به هم دیگه پیوند میزنن و از روش برش T ،استفاده میکنن.یه روز بلند شدم رفتم یه شاخه از بوته ی شمشادای حیاطمونو کندمو خواستم به درخت ازگیل ژاپنی پیوند بزنم.ولی هم شمشاد پوسید هم درختچه .

همبازی دوران بچگیم داداش بزرگترم بود.یه روز که داشتیم بازی میکردیم،از روی درخت انجیر منهدم شد دو ماه بعدشم به خاطر پیچیدگی رودش که یادگار همون روز بود، رخ در نقاب دیار باقی لبیک گفت. بعد از اون من بودم یه لنگه دمپایی و هرکی که دور و ورم میپلکید..
بعد از این قضایا من دچار یأس فلسفی شدم. و به تذهیب نفس پرداختم. اما اون اتفاقها هم مثه من بزرگ شدن. هنوزم دارم به تذهیب نفس میپردازم تا شاید کمتر غصه بخورم.
دیشب گل اندامی بمستی در من آویخت
آغوش من از مستی گلخانه ای بود
من مست عشرت بودم و مست نگاهی
طعم لبش در کام من میخانه ای بود
*
رخ را نهان کردم میان گیسوانش
پرشد نفسهایم ز عطر نوبهاران
نیروی تن را در میان لب نهادم
کردم رخ و چشم و لبش را بوسه باران
*
شیرین لبش را با سر دندان گزیدم
معنای جان در داغی لبهای او بود
لبهای ما در خامشی فریادها داشت
چشمان ما با صد زبان در گفتگو بود
*
در آن کشاکشها که طعم زندگی داشت ،
از ساقی چشمان او جامی گرفتم
او گرم تر از گرم در آغوش من بود
با بوسه از لبهای او کامی گرفتم
*
در هر نگاه او نوازش موج میزد
در دلبری کار هزار استاد میکرد
در بوسه بازی آنچنان شوری برانگیخت
کز لذتش لبهای من فریاد میکرد
*
هر بوسه اش لطف نسیم فرودین داشت
کز آن ، نهال عاشقی میزد جوانه
وز مستی لبهای لذت ریز او بود
پا تا سر من نغمه های عاشقانه
*
روی لبش گل میشکفت از بوسه ای گرم
لبهای او لطف سحر طعم هوس داشت
آن نسترن اندام گاه بوسه بازی
پیغام عشقی گرم در عطر نفس داشت
*
من ، بار ها مست لب گلرنگ بودم
اما بعمرم اینهمه مستی ندیدم
هستی بکامم گرچه شیرین بود اما
این مایه شیرین کاری ! از هستی ندیدم
امروز این مطلب چقد به دلم نشست .آمریکائی ها میگن:
. You have to be in the right place at the right time
یغما میگه:
وقتی که گلوله های مشتعل شبو هاشور میزنن
وقتی بمب افکنا فکر کشتن بچه و مرد و زنن
وقتی لالایی خواب بچه ها صدای مسلسله
وقتی انعکاس ضربه ی تبر توی گوش جنگله
نمی تونم از گل و آب و ستاره بخونم
نمی تونم نمیتونم دیگه ساکت بمونم.
یانکی در به در کوله به دوش
اونیفورم هیتلرو برام نپوش
گریه ی بچه ها نفرینه برات
حالا برگرد برو خونه
آخه جنگ چیه دیوونه
میک لاو نات وار!
جنگ نکن دوست بدار !
یانکی در به در عاشق جنگ !
شونه ات رو رها کن از بار تفنگ
با کلاه خود تو گلدون میشه ساخت
میشه مهربونی رو از نو شناخت
دیگه برگرد برو خونه
آخه جنگ چیه دیوونه؟
میک لاو نات وار
جنگ نکن دوست بدار!
به جای یانکی بخونید اولمرت
ادامه مطلبو پسرا بخونن...(آجیل مشکل گشادددد!!!)

ستاره نگار:
*من فقط از این دختره میترسم که باز بیاد بگه بوووووووق زدی دکتر !
*این قرصهای ضد بارداری هم دیگه تاریخ مصرفشون گذشته.
*بازم صدای تمبک و ساکسیفون میاد.
تاحالا توی هوای به این سردی اونم این وقت شب ساحل نیومده بودم.خیلی آرامش داره .احساس دلتنگی کردم !

همچی آهی کشیدم که بخارش تا سه تا موج اون طرف تر که قرار بود بیان رفت.افق توی این تاریکی دیده نمیشه.اینجا هیشکی غیر از من نیست ! امروز فهمیدم زبون اسپانیایی رو خیلی دوست دارم.

یه ماشین اونطرف هی میچرخه نور بالاش شبیه فانوس دریاییه.
یعنی این زن و شوهری که از کنارم رد شدن در مورد من چی فکر میکنن؟ لابد میگن معتاد بدبخت . منتظره ما بریم بعد بساطشو پیاده کنه. این روزا اعصابم خیلی تخمی-تخیلی شده .خواب فراوانم آرزوست.
*جای خالی چند تا لینکی که پاک شد گل سرخ میزاریم.
وقت فلک کردن عشق! زار زدنای الکی
مزه ی آبنبات کشی! طعم آدامس بادکنکی