بعد از سه سال بابام تصمیم گرفت بالاخره یه قولش عمل کنه. تا اینکه هوس کرد یکی از این ویترینها که توش مجسمه و کریستال و .... میزارن هم برا خونه سفارش بده .درست یه هفته داشتم نقاشی اونچیزی رو که توی ذهنم در مورد قفسه ی کتاب ساخته بودم رو براش میکشیدم ، بابامم میگفت ....آها ...خوبه ...باشه همونطوری میگم بسازنش که میخوای....
روز موعود فرا رسید.یعنی داشتن ویترین و قفسه و ... رو میاوردن . آوردنشون ....دو تا ویترین بود . یکیشون از این لامپهای خوشگل رنگی 5 سانتی داشت + آینه کاری شده بود . یکیشون ازینا نداشت ولی ویترین بود اونم.
گفتم : .....اِ ....بابا؟...... پس مال من کو؟.....قفسه ؟.....
بابام گفت همینه دیگه.....گفتم کدوم؟ گفت: یکی از همینارو بردار توش کتاب بزار خب....
آه از نهاد مخرجم توأم با آتیش زبانه کشید. زرشک ! ماشالله انقدم بزرگ بودن که اگه میذاشتم تو اتاقم برای خودم تو اتاق دیگه جا نمیبود ....!
همه ی اینارو کسی نبود بگه ! توی چنگ یه اوستایی گیر کردیم که کارش روزی دوازده ساعت حال گیری از منه . بی تربیت منظورم ضد حال زدنه !
در مورد همین کار جمله قصاری رو به دوستم اس ام اس کردم که بهم گفت خیلی بامزه بود پاکش نکن :
به هرکجا رو میکنم و هر چه را می نگرم ، ملات میبینم !
در حال حاضر بس که خسته میشم میام خونه از هرچی اینترنت و ... هست حالم به هم می خوره .یه مدت دور و ور وبلاگ نمی پلکم ...
.Seller : excuse me sir you can’t smoke here
.Customer: but I bought the cigarette from here
!Seller: we sell condoms also but it doesn’t mean that you can fuck me
![]()
نمیدونم کلیپ خیلی باحال علیگیتورو دیدین یا نه ؟ من خیلی خوشم اومد .دنبال یه نقد یا مصاحبه با محمد اصفهانی در رابطه با این کلیپ میگشتم نتونستم پیدا کنم اگه کسی لینکی چیزی بلده مارو در جریان بزاره.
اول این کلیپ با یکی از ترانه های محمد اصفهانی شروع میشه (زین گونه ام... زین گونه ام! ) که شعرش خیلی به کلیپ معنی میده.توی این کلیپ علیگیتور گردنبند کلمه ی علی (به خط فارسی ) به گردن داره و یه دخترمسافرو در حال گوش دادن به همین کلیپ نشون میده که توی فرودگاه و خیابون و ...راه میره تا به خونش برسه . نکته ای که نظرمو جلب کرد نشون دادن علیگیتور بیشتر توی آسمون و همراه ابرهاست .نمیدونم اونم معنی خاصی داشت یا نه .
اسم کلیپ هست :I’m coming home
آخر کلیپم نشون میده که همون دختره از( دیوار) رد میشه وارد خونش میشه .متأسفانه از حرفای عمو گیتور چیز زیادی دستگیرم نشد!ولی فکنم با ممد کچل کل کل میکرد یا بهش امید میداد.
یه بار که پیشش بودیم دست بر قضا آقامون با خونوادش اومد !
منظور از آقامون همون معاونمونه. معاون مدرسمون.زیاد معنوی فکر نکنین.گفت چایی بیارین . از شانس تخمیش برق رفت .در اون لحظه آشپز چند تا بود . یکی کتری رو اماده کرد یکی آبجوش توش ریخت منم که قرار بود نپتون بندازم توش دشمنم شرمنده باشه خب یادم رفت. خلاصه کتری پر از آب جوشو بردیم دادیم اقامون ، اونم با به به و چه چه همراه خونوادشون تناول نمودند. آخر سر موقع رفتن به دوستم گفتن فلانی چاییت یه ذره مزه آب میداد. اینا که رفتن روشنایی رو با رفتنشو به ما برگردوندن . رفتیم بساطشونو جمع کنیم دیدیم ای دل غافل بدبختا خودشونم تو تاریکی نفهمیدن چی خوردن . میگم باز خوبه آبجوش بود ....
چقدر وقتی شنیدم توی زرند در عرض ۶ ساعت ۵ نفر خودکشی کردن ناراحت شدم.تمایل به خودکشی حسی که مطمئنم برای همه پیش اومده نتیجه ی حس افسردگی خیلی شدید و از دست دادن اعتماد به نفس هست.این خبر جدیدی نیست .ولی دقت بیشتری می خواد. افسردگی شدید تا حدی که باعث بشه آدم به خودکشی فکر کنه. چه اشکالی داره؟ فکر کردن که گناه نیست. اگه آدم به این کار بیشتر فکر بکنه به نظر من راه برخورد با اون رو تشخیص میده .اگه یکباره اتفاق ناخوشایندی براش افتاد به یاد افکارش میفته که قبلاً در خط اونها سیر کرده و احتمالاً به این نتیجه که اون کار غیر معقول هست رسیده. اما اونی که دلش پره به این چیزا فکر نمیکنه . اون فقط میگه زندگی خیلی بیرحمه .خیلی بی معرفته .و برای پنچر شده هایی مثه اون راهی جز خودکشی نیست.این آدم فکر میکنه به اینکه چون نتونسته مشکل موجود رو به هر طریقی حل کنه و وارد مرحله ی بعدی زندگیش بشه باید دست به دامن یک نوع کد تقلب بازی زندگی بشه.یعنی تبدیل بشه به یک غول خیلی قدرتمند که قبل از کشتن خودش تمام مشکلات موجود رو نابود میکنه. اما فرض کنیم فرد مورد نظر خودشو نکشه ولی حس آدمی که در حال انجام اون کاره رو داشته باشه.به نظر من مهم همون حسه.چیزی که حالت عصبیت آدم رو می بره همون حسه .یه چیزی مثه اینکه مشکلات رو تا پای دار ببری و تهدیدشون کنی که اگه حل نشن عاقبتشون اینه.ولی چون دستور آتش رو صادر نمیکنی انگار که در حقشون بزرگی کردی .مثه اینکه خدا هستی .اجازه میدی هنوز دنیات باشه. به همه ی غمها فرصت میدی که ذهنتو ترک کنن. یه بار امتحان کن .طناب داری درست کن . دور گردنت بنداز .برو روی چهار پایه ......چند ثانیه بمون اگه هنوز دلت خنک نشد چارپایه رو با پات پرت کن .بزا حالت خفگی بهت دست بده. خودتو نجات میدی . نترس........بزار چشات سیاهی بره.......................حالا سبک شدی. (حالا اگه میتونی بیا پایین_ قبلش یه فکری برای اینجاش بکنین چون بهش فکر نکرده بودم . همینجوری نوشتم. ) !
ولی گذشته از شوخی اینطوری آدم خیلی سبک میشه. تو سربازی همیشه فشنگو دستم میگرفتم و دقایقی بهش خیره میشدم. پیش خودم میگفتم این آدما رو طوری میکشه که خودشونم نمی فهمن. همین مرمی میره تو مغز آدم. همینه که جمجمه رو سوراخ میکنه. نوک مرمی رو می چسبوندم وسط پیشونیم ببینم یک هزارم ثانیه مونده به مردن چجوریه !؟
بار ها پیشومد اسلحه رو مسلح کردمو گلنگدن کشیدم. دستممو میبردم روی ماشه.اسلحه رو میذاشتم زیر چونم. به خودم میگفتم اگه اختیار انگشتم یه لحظه از دستم خارج بشه و یه فشار کوچیک روی ماشه بیاد چی میشه؟
اما به خودم اعتماد داشتم. من که میتونم خودمو و مشکلاتو یه جا بکشم . پس چرا فقط مشکلاتو نابود نکنم؟
![]()
مقدمه "
من دقیقاً نمیدونم این خاطره تکراریه یا نه ولی احتیاط واجب آنست که باز گوش کنم.یعنی بازگویش کنم.باز............(ادبیات بسیار غنی ای داریم .).ادب خودمان غنی است نه ادبیات پارسی ! قابل توجه بین..شن.. خوانندگان محترم چیستانی ارائه در میکنم که نمیدونم از کجا به ذهنم نمید:
اگه گفتید سگ پارس میکنه یا فارس میکنه یا وق میکنه یا عو میکنه ؟ بنده خودم شخصاً معتقدم سگ غارت میکنه!.منظور شاعر غارَت نیست . قارت قارت میباشد.ولی مفسران چیز دیگه ای شکستن.
بپردازیم به خاطرم. در حین خدمت که زیاد مرخصی میومدم و میرفتم مسافرت تجربه ها ی خیلی خوبی برام میکرد....میداد...میکردم.....تجربه رو .......بابا خب چی بنویسم؟
یکی از همین تجربه ها که کلهم کلاس مارو پلمپ کرد تجربه دستشویی بود!
من با شاشکیسه ای پر ، از خونه به سمت ترمینال حرکت کردم.اتوبوس پر از دختر که از تبریز میومد در آستارا متوقف شد و من سوار شدم به مقصد تهران . دیدم خیلی گرمی مینمایند خانمها ، جهت کلاس ادا اطوار اکشنی از خودمون در میکردیم. گه فیگور بردپیت و میگرفتم گه چشمک میزدم.اتوبوس توی یه غذاخوری ایستاد .نه بیرونش ایستاد.
من که همچنان بشدت احساس نیاز رفع حاجت میکردم قبل از کمک راننده زدم بیرون . بدو بدو رفتم سراغ دستشویی غذاخوری. اول طرفی رفتم که حس کردم مال آقایونه بعد دیدم نه یه پیره مردی داره زنشو جیش میگیره. گفتم اینجا زنونه اس. شتابزده و بدون توجه به تابلوی با شکوه {دستشویی خواهران} رفتم اون قسمت.گلاب به روتون کارم نصفه شده بود که صدای پرطنین بانوان محترم در آن مکان پیچید. ......اِ ....برای چی؟...........اینجا که مال ماست؟ .......خلاصه حرارت رو روی صورتم به شدت محسوس ب............حرارتو به شدت احساس می کردم.نفهمیدم چه جوری زدم بیرون .زنا تو دست یکیشون ازین .....ولش کن نمیگم.درحالی هم که میرفتم زیر لب از گرامیان معذرت خواهی کردم با این مضمون که ( ببخشید . من اونطرف رفته بودما. اینجا مال آقایونه )
خلاصه همینکه رفتم اتوبوس سرجام قایم شدم که مورد انتقاد قرار نگیرم. اما وقتی که اینا اومدن سوار شدن ، سوار اتوبوس ، موجی از انتقادات از من به طرز غیر مستقیم (غیبت ) شد .همه داشتن پشت سر من صحبت میکردم. کلامو کرده بودم تو صورتم که شناسایی نکننم یه وقت.
فهمیدم کر و لاله .خواستم سه نشه یه هزاری درآوردم بهش دادمو گفتم این مال شماست .اونور از کیفتون افتاد خانم.

الان که بعد از دو سال خدمت تو خونه بیکار نشستم ، هیچ جور نمی تونم خودمو قانع کنم برام غیر قابل تحمله خونه بیکار نشستن.کار کارگری هم که به وقت و انرژی که براش گذاشته میشه نمی ارزه .منم قبلاً میگفتم این همه آدم که با کارگری زندگی می کنن پس چطوری خرج یه خونواده رو در میارن اما الان که خودم چنجا سر زدم میبینم حقوق پیشنهادی برای جوونای هم سن و سال من خیلی کمه. مثلاً یه کارمند دیپلم الان از 500 بگیر برو بالا (بسته به پارتی بازی و قشر خاص ) ماهیانه پول در میاره . یکی از دوستام که فوق دیپلمه ماهی یه میلیون و دویست درآمدشه . اما من که رفتم مثلاً توی یه شیرینی فروشی برای کار بهم گفتن ماهیانه 80 تا 90 تومان بهم میدن. اونم باید در تمام ساعاتی که یه شیرینی فروشی باز هست کار کنم. گاهی میگم من یه محصلم .باید اول درسمو بخونم. گاهیم میگم الان اگه یکی از پدرم بپرسه آقای دکتر چیکار می کنن ، بابام چی میگه بهش؟(لابد میگه دکترا همه بیکارن)
اگه چشم یکی رو گرفت خواستم باهاش دوستی کنم پرسید چه میکنی ، چی بگم؟ البته تا کاری دست و پا نکنم دنبال این چیزا نمیرم .
ما پسرا اینجور موقعها برای اینکه طرفو از دست ندیم میگیم:
دارم کلاس میرم پشت کنکورم هستم .خدمتمم تموم کردم . چند روز دیگه کارم پیدا میکنم الحمدالله ... دیگه چی میخوای؟
دختر : اینا درست ولی چیکار می کنی؟ شغلت الان چیه؟
کار که دیگه تو این زمونه فراوونه . این همه کار ریخته .غصه کارو نخور . هر وقت اراده کنم کار هست. بیکاری برای آدمای تنبله که من نیستم.
دختر : (سرشو به نشانه ی خیله خب دیگه فهمیدم چی میخوای بگی تکون میده و اونورو نگا میکنه )
نمیدونم .اگه طور دیگه ای میشه شما بگین...
به این فکر میکردم که بعد از خدمت چقدر عوض شدم.قبلاً خیلی ادعای نبوغم میشد.و حتی گاهی ملت رو ک.س گیر میاوردم.مثلاً از تو کتابها یه چی در میاوردم میرفتم به بقیه میگفتم من یه نظریه دادم برفرض در مورد فرکانس گ..ز نیوتن.
این رفقای ما هم ملنگ تر از خود ما باورشون میشد و بعد از سخنرانیم کلی ازم تعریف میکردن .یه بار سر همین ماجرا ها اتفاقی افتاد که حاضر بودم اون اتفاق نیفته به جاش میرفتم میشستم روی گنبد حرم مطهر امام (قدس سره ) ...حتی اون پرچمه رو هم میذاشتم باشه.
آورده اند که...
اون روزایی که شکوفه های خالی بندی های فیزیکم درومده بود ، به فکرم رسید نظریه ی ایشتین رو باطل کنم.به نمودار کشیدم و چنتا رابطه و دستگا پسگا (به جون عمم خودش اینطوری در میاد .هیچ غرضی نیس) و قضیه که نفهمیدم مخم چطو اینا رو ول کرد بیرون.
یه آشنای کتابفروش داشتم که بدبخت منو یکم زیادی جدی گرفته بود . ( اونم تو خالی بندی استادی بود برا خودشا! مثلاً می گفت یه شب با پدر علم ریاضیات ایران خوابیده .یعنی خونشون مهمون بوده . پدررو میگم مهمون بوده. )این وقتی منو میدید میگفت نظریه تو بکجا رسوندی؟ میگفتم فعلاً فلان دکتر داره توی انجمن فیزیک مطالعش میکنه. بعد میگفت من میدونم تو بالاخره حیف میشی .تو ایران به نخبه ها اهمیت نمیدن و ...
یه بار که رفته بودم پیشش ، یه معلم فیزیکی هم بعد از من اومد تو برای گرفتن فتوکپی و از این کارا . این فوراً به معلمه گفت : اِ چه خوب شد شما اینجایین استاد...این جوون یه نظریه داره که میخواد باهاتون در میون بزاره. من بهش اشاره کردم که: نگو لامصب ... لاپاتو دهن سرویس ... ول کن دیگه ...
این اهمیت نمیداد و همینطور داشت اراجیف مارو بازگو می کرد. من از استرس به مدارج بالا رسیده بود تا حدی که بوی آمونیاک رو به قوت حس میکردم. پسره ی احساساتی ک.س خلا رو گفته بود زکّی !
تو مدتی که این رفیق ما حرف میزد و به اصطلاح قوانین مارو شرح میداد معلمه هیچی نمی گفت و پولاشو آماده می کرد که حساب کنه و بره... آخرشم هیچ کدوممونو تحویل نگرفت و رفت .
بعد از 12 سال خرخونی اومدیم کنکور بدیم گفتن نه سربازی بیشتر بهت میاد. یالله ... بِدَه ...
تو سربازی خواستیم بخونیم افسره با ما لج رفت به قول مشهدی ها ! همینک شروع کردیم بخونیم ...با امید به اینکه شورت مارو حریف ندن. می خوام ژبان اینگیلیشی بخونم!
باشد که چند سال بعد یه معلم عقده ای بشم .پوست این شاگردارو میکنم .(آقا منظورم می که نم بود ، سوء تفاهم نشه یه وقت؟)

در 6 اوت 1945 بمب اتمي اي در هيروشيما منفجر 4 روز بعد، «ناکازاکي» هم به وسيله ي يک بمب اتمي ديگر ويران شد. در 14 اوت ژاپن تسليم شد و جنگ جهاني دوم خاتمه يافت. ولي در سراسر اقيانوس اطلس در جزاير کوچک و دور افتاده دسته هايي از سربازان ژاپني بدون اطلاع از خاتمه ي جنگ به مبارزه ي خود ادامه مي دادند.
يکي از سربازان «هيرو اونُدا» نام داشت که به عنوان گروهبان دوم براي عمليات چريکي به جزيره «لوبانگ» به او دستور داده شد که حتي در صورت از بين رفتن واحدش به جنگ ادامه دهد. گروهبان اونُدا هم درست همان کار را انجام داد.
بعد از خاتمه ي جنگ از درون هواپيما اعلاميه هايي را که در آن تسليم ژاپن قيد شده بود پخش کردند.. فرمانده ي ستاد اونُدا آنها را امضا کرده بود. گروهبان اونُدا چند عدد از آنها را برداشت ولي فکر کرد که اين اعلاميه ها يک حقه تبليغاتي امريکائي هاست و آنها را دور ريخت..
در عرض چند سال، دنيا بسيار تغيير کرد، ژاپن يک بار ديگر موفق شد و اين بار متحد وفادار ايلات متحده گرديد، ولي اونُدا همچنان به نبرد يک نفره خود ادامه داد. غذاي او در اين مدت موز و نارگيل بود، گاهي پرنده اي را به دام مي انداخت
رفيقانش يکي يکي يا تسليم شدند و يا مردند و برخي از آنها هم خودکشي کردند. سرانجام او تنها شد، مردي که دشمنان خيالي محاصره اش کرده بودند و او مراقب بود تا با ديدن آنها به طرفشان تيراندازي کند.
او مخفيگاه هاي خود را تغيير مي داد تا شناسايي نشود، اونُدا با متصل کردن کاه هاي بافته شده و تکه هاي لاستيک هاي کهنه با نخ و ميخ چوبي براي خود کفش مي ساخت، زماني که لباس هايش مي پوسيد با استفاده از تکه هاي سيم به جاي سوزن و الياف گياهان به جاي نخ، آنها را با کرباس چادر وصل مي کرد، او از شاخه هاي درختان بامبو، تاک و برگ هاي درختان براي خود سرپناه درست مي کرد، ولي هرگز جرأت نداشت مدت زيادي در يک مکان بماند.
گرسنگي بخش دائمي زندگي او بود، او مورد حمله مرچه ها، زنبور، هزارپا، عقرب و مارهاي عظيم الجثه منطقه ي استوايي قرار مي گرفت،
بستگان و رفقاي قديمي اونُدا به جزيره مي رفتند تا به او بگويند جنگ خاتمه يافته، او آنها را مي ديد و صدايشان را از بلند گو که با او صحبت مي کردن مي شنيد، ولي حتي يک بار هم در ادامه دادن جنگ شک نکرد.
تا اينکه در سال 1974، به يک دانشجوي ژاپني (نوريو سوزوکي) برخورد، ابتدا نزديک بود به طرف دانشجوي جوان تيراندازي کند ولي خوشبختانه سوزوکي تمام مطالب نوشته شده درباره ي اين سرباز را خوانده بود و به سرعت گفت: «اونُدا جان، امپراطور و مردم ژاپن نگران تو هستند».
اونُدا گفت: فقط به دستور افسر فرمانده اش، سرگرد سابق «يوشيمي تانيگوچي» اسلحه خود را بر زمين خواهد گذاشت.
تانيگوچي افسر سابق ارتش ژاپن که اکنون کتاب مي فروخت به جزيره لوبانگ برده شد تا با اونُدا که هنوز مشکوک بود ملاقات کند.
به محض اينکه سرباز ژاپني ژنده پوش تانيگوچي را شناخت فرياد زد: قربان، گروهبان اونُدا گزارش مي دهد.
بنابراين در ساعت 3 بعدازظهر 10 مارس 1974، گروهبان اونُدا سرانجام جنگ جهاني دوم را متوقف کرد، آن روز 52 سال تولدش بود.
منبع : www. Rozaneh.com
*نظر شخصی: به نطر من یا دل خوشی داشته و یا از دست زنش فرار کرده !
دیروز دوستم بهم پیشنهاد کرد بریم دریا شنا .گویا برق گرفتم .(برق گرفتتم --> برق منو گرفت--> مضارع ساده ی انتظامی (
چشام موج موج شد و رفتم به چند سال قبل .
ساحل آستارا / تابستان 1378:
منو داداشم تصمیم داریم امروز برای اولین بار با تیوب بریم شنا .دوتایی سوار تیوب شدیم و دل به دریا زدیم .یه ذره که رفتیم خواستم ببینم عمق چقده که رفتم تو آب .دیدم نه بابا طوری نیست آب تازه تا کمره .با استفاده از استدلال استقرایی گفتم 20 متر اومدم آب رسیده به کمرم .اگه خدا بیامرزی 21 متر دیگه بره یکی دو سانتی متری قد کم میاره و دار فانی رو به ملکوت اعلاء پیوند میزنه .
داریم :
15 متر دیگر اگر جلو برویم => طوری نی !
نتیجه :
| راه افتادیم
من روی تیوب نقش پارو رو بازی میکردم و داداشم هم تیوبی که روی تیوب دیگه گذاشته باشن.15 متر که طی کردیم باز اومدم که از تایتانیکم پیاده بشم ، گلوب ....! نیم متر رفتم زیر آب وهی میگفتم :
غ.غ.ق .... غ.غ.ق ..... (دستگاه جواب ندارد )
تا اینکه داداشم عین مجید کوچولو دستشو دراز کرد کشیدم بالا ...(کشیدتم بالا => داداشم منو کشید بالا => ایجاز )
یه موقعی دوران دبیرستان ما کلاس ریاضی می رفتیم .معلممون یه پسر 4 5 ساله داشت بنام محمد رضا که همیشه موقع درس دادن میومد پهلو باباش .این بچه ازون بچه های مثبت حرف گوش کن بود .آقا یه رفیقی ما داشتیم این هرجا می ر فت یه ذره از کرماشو همونجا خالی می کرد. یه روز معلمه وسط درس به خاطر یه کاری رفت بیرون .این دوستم یه نگاه مرموز به بچه کرد و گفت محمد رضا میتونی اینکارو بکنی ، بعد سرشو آروم زد دیوار.محمد رضا حس کامپتیشنش گل کرد و برای دادن جواب دندان شکن به دوستم عین این فوتبالیستهایی که سانت میشه براشون هد میزنن ، با کله رفت تو دیوار.به قول شاعر انگار که محمد رضا رو مادرش اصلاً نزاییده بود.من گفتم محمد رضا از دست رفت ولی خوشبختانه تکون میخورد هنوز و جون سالم به در برد ازون ماجرا .ولی منم یاد گرفتم.
یه رفیق داشتم هر موقع میرفتم پیشش به خواهر زادش که هم سن محمد رضا هم بود ، میگفت مهیار دکترو بزن ! دکترو بزن ! اینم فوراً اجابت می کرد .یه بار یه صحنه که دوستم رفت از حیاط خونشون چیزی بیاره به خواهر زادش گفتم میتونی اینکارو بکنی ، بعد سرموتند تند میبردم طرف دیوار و آروم می چسبوندم بهش . آقا بچه شروع کرد فرت و فرت سرشو میزد به دیوار تا اینکه دوستم اومد و گفت بچه مگه دیوونه شدی؟ البته که اگه دوستم نمیرسید مهیار جان به عنوان کم سن و سال ترین فرد خودکشنده میرفت تو کتاب رکورد ها !
*دیروز داشتم میرفتم رشت . با این سواری ها . یه سرباز کنارم نشسته بود ، ماشین راه نیفتاده سربازه stand by شد.تو راهم هی با دماغ فرود میومد رو شونه ی من . منم رئوف ...گذاشتم چند لحظه چرت بزنه .یه نگا کردم بهش دیدم شیر فلکه ی دماغشو نبسته و آب بدنش داره نشت میکنه روی شونم. داغ کردم . پسر همین که ماشین تویه چاله افتاد یک ضربه ای با شونم زدم تو دماغش که عین ملات چسبید به شیشه !
نتیجه ی اخلاقی برای سربازا : به دماغ نخوابید و الّا دماغتون می خوابه !
چند روزه سعی داریم با دوستان تماس بگیریم و اگه این اتفاق با سیم کارت ایرانسل افتاد همه ی خبرگذاری ها ؟ خبرگزاری ها ؟ (من هنوز ادبیات پاس نکردما ) پی گیر میشن و جناب پرزیدنت جشنشو میگیره .گویی آپولویی هوا شده . دیروز که اینکار شد دوستم صداش شبیه صدای زامبی های تو کلبه ی وحشت شده بود . یه لحظه نگران شدم .
*بریم سر اصل مطلب:
توی حاجی واشینگتن یه مدت پیش خوندم تو یکی از دبیرستانهای آمریکا 17 تا از دخترها با هم ساخت و پاخت می کنن که با همدیگه بچه دار بشن و بچه هاشون هم سن بشن و ازین حرفها .گویا دختری هم جهت کم نیاوردن از یه کس و کون پاره ای خواهش میکنه که در حقش شوهری کنه و ...
حالا اینکه چیزی نیست . ما ایرانی ها مشغول ذنبه ایم اگه کم بیاریم. توی یکی از مدارس راهنمایی که نمیگم کجاست 4 تا دختر باردار پیدا شده که حسابیم باردار شدنا !
قضیه این بوده که یکیشون جهت سقط به چن جا مراجعه میکنه و وقتی میبینه فایده ای نداره سوتیشو لو میده بعد والدینش کارو به مدرسه میکشونن و فلان سازمان یه گروه اعزام میکنه تا از همه ی دخترا آزمایش بگیرن . بعد هیچی دیگه 90 درصد دانش آموزا مفسد شناخته میشن که 90 درصد این 90 درصد از پشت و مشالمت آمیز و بقیه از جلو حال دادن یا گرفتن . حالا 90 در صد این 90 در صد آخر open بودن به اصطلاح و 4 تا از اینا غنی سازی گردیدن.