سربازی با همه بدبختی تموم شد ولی باز روی هر آرزویی نوشته بود غیر مجاز
آره حضار جونم.فعلاً تا چند ماهی مأموریت دارم خیابونای آستارا رو متر کنم. البته در به در دنبال کارم .نه کار همیشگی. برای یه سال که یه دور دیگه شانسمو برای کنکور امتحان کنم. وضعیت ام اصلاً مشخص نیست. حس می کنم توی یه حبابم .معلق. مخم هنگه .نه حال و حوصله ی کامپیوتر و دارم نه چیز دیگه. دلم میخواد تالاپی ! بیفتم توی یه کاری بعد با جون و دل کار کنم.میدونم اینا همه کسه شعره . تا یه هفته پیش هزار تا برنامه کاری برای بعد از خدمتم داشتم .استخدام ، تحصیل ، ورزش ، کلاس ، اما الان هیچی هیچی !
داشتم به سمت جاده حرکت می کردم که بر گردم خونه ولی منصرف شدم.برگشتم بین جمعیت دوباره افکار اومد سراغم.به کمک و مشورت یه آدم با تجربه احتیاج داشتم.دیدم فایده ای نداره که برم سربازی .دوباره رفتم کناره جاده. یه ماشین رد شد.صداش کردم .وانستاد.دومی هم همینطور.فرصت بیشتری برای فکر کردن پیدا کردم .یه حسی بهم گفت مسئولیت زندگیمو خودم به عهده بگیرم.فکر کردم به خودم ثابت کنم مرد شدمو تصمیمهای بچگونه رو بزارم کنار.برای سومین مرتبه رفتم بین مردم.پرسیدم در محوطه ی اعزام کدوم طرفه؟ مردی که چتری تودست داشت برای اینکه منو خوب ببینه چترشو کنار زد و با تعجب پرسید تو هم سربازی؟ گفتم آره...امروز قراره اعزام بشم...بعد درو نشونم داد.راه افتادم .دم در دو تا نگهبان بود که مدارک مورد نیاز برای اعزام به خدمت مثل کارت واکسن و برگه ی اعزام و ...رو چک می کرد و بعد اجازه ی ورود به محوطه رو میداد.از شانس خوب یا بد من مدارک مورد نیاز برای اعزام تمام و کمال پیشم بود.بعد از بررسی بهم گفت برو تو . هر لحظه که می گذشت احساس غریبی بیشتری می کردم.همه ی جوونا با اعضای خانوادشون ایستادده بودن تا نوبتشون بشه و اسمشون خونده شه.فقط من بودم که تک و تنها با لباس خیس گوشه ی محوطه کما گرفته بودم. تو خودم غرق شده بودم.هوا بازم داشت سرد تر می شد.گرسنگی و تشنگی امونمو بریده بود.بالاخره بعد از 5/1 ساعت سرپا ایستادن اسمم خونده شد .فلان فلانی فرزند بهمان محل آموزشی بیرجند.رفتم به جایگاه .به من گفتن ماشین شما ظرفیتش تکمیل شد و شما و2 3 نفر دیگه باید از ترمینال با مسافرای مشهد برید.و بقیه راهو تا بیرجند با هزینه ی خودتون برید .خلاصه با این 2 3 نفری که همراه بودیم ، حسابی رفیق شدیم.یکی از این آقایون هم برادری داشت که دمش گرم بعد از این که فهمید چه بلایی سرم اومده خیلی کمکم کرد.به هر حال ساعت 5/2 ساعت حرکت ما بود.و الان ساعت 12 ظهر .با کارت تلفنی که ازشون قرض گرفته بودم به خونه اطلاع دادم که من دارم میرم سربازی و بعدا بهتون اطلاع میدم که کجا هستم و ... تا برام پول و وسایل بفرستین.مادرم بود که باهاش حرف زده بودم.و اون بعد از شنیدن حرفام و خبری که بهش دادم اساسی کپ کرد.تو ترمینال رشت قبل از اینکه راه بیفتیم 2 تا کلوچه خریدم.ساعت 5/2 طبق معمول ماشین مشهد آماده ی حرکت بود.از اتفاقایی که افتاده بود خندم میگرفت.با هر ترتیب و بدبختی که بود راه افتادیم.از شدت ضعف و خستگی توی اتوبوس خوابم برد.حدود 35 ساعت تو راه بودیم .این سفر برام تجربه ی بزرگی بود.تا حالا سفر 35 ساعته نداشتم.توی راه با شهرهایی که ازشون رد شده بودیم آشنا شدم.و هم آب و هوای نواحی مختلف ایران.یعنی گرفتم که ایران تا چه اندازه خشکه.چون من توی شمال بزرگ شدم نمیتونستم تصور کنم ایران تا این حد خشکه.نزدیکای مشهد از دیدن برفی که داشت میومد بیش از پیش نگران می شدم.نگرانیم وقتی اوج می گرفت که ماشین تقریباً توی جاده های سراشیبی حرکت می کرد و این نشون دهنده ی این بود که هوا سرد تر هم خواهد شد و من قراره تو یه جای کوهستانی خدمت کنم.بالاخره ساعت یازده ظهر شنبه رسیدیم مشهد.از اونجا به اتفاق دوستان سوار ماشین بیرجند شدیم و راه افتادیم .تمام هشت ساعتی که تو راه بودیم تا بیرجند رو خوابیدم.وقتی رسیدیم بیرجند مطلع شدیم پادگان مقصد هیجده کیلومتر بالاتره هستش.دوباره سوار ماشین شدیم هوا هفت درجه زیر صفر بود.اینو دماسنج اتوبوس نشون داده بود.ترس از سرما بیشتر از خود سرما عذابم میداد.ماشین بعد از بیست دقیقه ایستاد.سمت چپ اون طرف جاده به در بزرگ با تابلویی که روش نوشته بود مرکز آموزش محمد رسول الله .
هیجان تمام وجود ما رو گرفته بود. وارد در دژبانی شدیم.بعد از پرسیدن اسم گرفتن معرفی نامه نوبت بازرسی وسایل بود. اما تنها من بودم که چیزی برای بازرسی نداشتم.دژبان ارشد بعد از گرفتن شماره فرماندش اجازه ی ورود ما رو داد.و بعد نگهبان رو خبر کرد تا مارو به سمت آسایشگاه موقت هدایت کنه.توی راه تا برسیم آسایشگاه حرفهای زیادی رد و بدل کردیم.اینکه تو چه جور جایی قراره خدمت کنیم.با افراد مختلف چه طور برخورد کنیم و...
اطلاعاتی هم درباره ی کیفیت آسایشگاه و سرویس بهداشتی و مواد غذایی در اختیارمون قرار داده شد.امیدوار بودم که اون شب شامی برای خوردن وجود داشته باشه ولی طی صحبتهایی که نگهبان کرد متوجه شدم شام ساعت 5/6 توزیع میشه در حالی که الان ساعت هشت و نیم بود.به آسایشگاه رسیدیم.سربازهایی که قبل از ما رسیده بودن هم اونجا بودن حدود 400 500 نفری میشدیم.ارشدمون بچه اصفهان بود.البته اون با ما نیومده بود بلکه از سربازای خود پادگان بود.یکی از سربازا به سوالمون که پرسیده بودیم اینجا چطور جاییه جواب داد: جهنم سبز.
اون شب بعد از آمارگیری ارشد برای ما هم تخت و پتو ردیف کرد. محیط آسایشگاهمون چندان تمیز به نظر نمیرسید.تختها شاید مال زمان شاه بودن.ساختمون آسایشگاه دست کم مال 50 60 سال پیش بود.مطمئن بودم اگه به دیوار لگد بزنم ساختمون میریزه.یه بخاری نفتی بزرگ هم اونجا بود که فقط دود میکرد.توی سرویس بهداشتی هم شاید از 10 تا توالت فقط 4 5 تا سالم بودم.چهار پنج تا برای 3 تا گردان ! به هر ترتیب برای کسایی مثه ما خسته و کوفت از سفر رسیدن همونم غنیمت بود.
از فرط خستگی به محض اینکه خاموشی زدن خوابم برد.با صدای سوت از خواب پریدم. ساعتم رو نگاه کردم.4 صبح رونشون میداد.انگار فقط نیم ساعت خوابیده بودم.همه جا رو زرد میدیدم.سرم به شدت گیج میرفت.حس می کردم قدرت نفس کشیدن رو هم ندارم.تو شست و سه ساعت گذشته فقط 2 تا کلوچه خورده بودم.بعد از خوردن صبحانه کمی حالم جا اومد. دوباره برای آمارگیری به خط شدیم. افسری اومد و گفت می خواهیم دیپلم ها رو از زیر دیپلمها جدا کنیم.هرکی دیپلم هست سمت راست و ما بقی سمت چپ .با صدای سوت به خط شن.
ششششمار 1 ......ششششششششمار 2 ....شششششمارررر 3.!
بعد از بازرسی وسایلمون ما رو به سمت جنوب غرب پادگان راهنمایی کردن .ساختمونای خیلی شیکی اونجا بود.هنوز نمیدونستیم کجا داریم میریم.بعداً متوجه شدیم که این ساختمونای شیک گردان امام علی بوده.که به علت زیبایی و راحتی فراوان لقب هتل امام علی رو گرفته.گردان امام علی اصلاً قابل مقایسه با گردان کربلا نبود.( جایی که شب اول رو سر کردیم ).
تختهای نو با دشک طبی .سیستم گرمایشی شوفاژ .کف مرمر .مجهز بودن به کمد. سرویس بهداشتی کاملاً تمیز. سالن غذاخوری .گذشته از اینها بعداً فهمیدیم فرمانده های گردان بهتر و خوش برخورد تر هستند.
البته از لحظه ای که دسته جمعی وارد گردان شدیم یعنی 5/5 صبح تا وقتی که ما چند تا جامونده پذیرش بشیم حدود 6 ساعت طول کشید .تمام این 6 ساعت دنبال پرکردن فرم و آوردن نامه از گردان قبلی و تحویل گرفتن تخت و در میون گذاشتن مشکلاتمون با سرگرد بودیم.یادش بخیر چون اون موقع فرق استوار و سرگرد و سرهنگ رو نمیدونستیم اون روز با جناب سرگرد که البته لباس شخصی پوشیده بود حسابی گپ زدیم و عین یه هم خدمتی باهاش شوخی و خوشو پش می کردیم.کسی هم بهمون نگفت این آقا سرگردمونه.نهایتاً نزدیکای نهار بود که کارامون گرچه نصفه و نیمه و دست و پا شکسته جمع و جور شد.نهارمونم عدس پلو بود.یه پیاله برای هر نفر.ما که پیاله هم نداشتیم ، منو دوستم مال یکی دیگه رو قرض گرفتیم و تو اون ظرف هردومون با هم غذا خوردیم.
بقیه داستانها و اتفاقات رو هم میتونین از خاطرات آموزشی که توی خاطرات سربازی قبلاً آرشیو شده بخونید.
19 بهمن 85ساعت ۴۰/۳ بامداد :
با صدای زنگ ساعت از خواب پا شدم حدود یک ساعت دیگه باید توی ترمینال آستارا باشم .قراره برای گرفتن معافیت موقت یا به عبارتی همون تمدید ، برای سومین بار با دوستم بریم رشت.الان سه روزه در به در یک تیکه کاغذیم.من مدرک پیش دانشگاهی رو نمی تونم از مدرسه بگیرم ، دوستم هم این طرف و اون طرف دنبال برگه اعزامش هست که به سپاه تحویل داده بود که اگه بتونه اونو بگیره مشکلش حله.امروز دیگه آخرین مهلت هستش .یا امروز موفق میشیم یا باید آشخور بشیم.شب شام نخورده خوابیدم.به خاطر احساس ضعفی که دارم 2 تا شکلات از تو قندون بر میدارم .کامپیوترم مثه همیشه روشنه.آهنگ دنبال خودت نگرد سیاوش رو میزارم.از گوش دادن به این آهنگ خسته نمیشم.ساعت 4 شده.لباسامو می پوشم.میرم کنار پنجره.هنوز خیلی وقت دارم.بارون شدیدی داره می باره.هوا خیلی سرده میخوام یه ذره دیگه سرگرم بشم.میرم سراغ درست کردن قالب وبلاگی که که پسر داییم ازم خواسته بود. چشم میفته به ساعت ویندوز ۱۰/۴ شده. دیگه بلند میشم که راه بیفتم.مثه همیشه به خیال اینکه از رشت زود بر میگردم.کامپیوترو روشن میزارم.بارون هنوز همونطور داره می باره.همه خوابن میرم که یه خداحافظی کوچولو با مادرم داشته باشم.در میزنم. مادر ، من دارم میرم چیزی نمیخوای؟ مادرم: نه پسرم برو .موفق باشی .امیدوارم با خبر خوش برگردی.تنها صحبتی که بین من و مادرم رد و بدل شد همین بود. از پله ها میرم پایین .دوچرخمو بر میدارم .حوصله ی خبر کردن آژانس رو ندارم.هر چند از خونمون تا ترمینال 3 کیلومتر راهه.باز با خیال برگشتن تصمیم میگیرم دوچرخمو همونجا تو ترمینال قفل کنم راه میفتم .همه ی خیابونها خلوت .هوای سرد و بارونی اذیتم می کنه.ساعتم ۲۰/۴ دیقه رو نشون میده.تقریباً رسیدم .دوچرخمو یه گوشه قفل می کنم . بلیت خودم و دوستم رو تهیه می کنم .منتظر روی صندلی می شینم تا دوستم هم بیاد .کمی تأخیر کرده به خونشون زنگ میزنم.میگن همین الان راه افتاد. ساعت ۲۵/۵ دقیقه دوستم رو دیدم که با پدرش اومد.تعجب کردم.آخه به من گفته بود تنها میاد.تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم تو دستش ساک داره.بعد از خوش و پش پرسیدم پسر مگه چه خبره؟ چرا نا امید شدی ؟ بالاخره یه راهی پیدا می کنیم.گفت اصلاً نخواستیم درس بخونیم.من میرم هرچه بادا باد.خلاصه بعد از اینکه توی ماشین نشستیم تا مقصد که 3 ساعت راه بود هیچ حرفی با هم نزدیم .فقط فکر می کردیم.
رشت ساعت ۵/۸ صبح:
با یه سواری در بست به سمت نظام وظیفه راه افتادیم. وقتی رسیدیم دیدیم خیل عظیمی از مردم جلوی نظام وظیفه تجمع کردن .و دارن جووناشونو بدرقه می کنن.یکی به آخرین سفارشای مادرش گوش میده.یکی داره روبوسی می کنه .یکی وسایل ساکشو چک میکنه .هنوز امید ناچیزی توی وجود ما دو تا بود.من که تو طبقه دوم ساختمون باید مدارک تحصیلی ام رو ارائه میدادم .از همسفر هام جدا شدم.ترس از اینکه بازم مثه روزهای قبل بهم بگن مدارکت کامل نیست تمام وجودمو برداشته بود.تمام بدنم می لرزید.شاید به خاطر سرما بود و شاید هم به خاطر استرس زیاد .آروم از پله های ساختمون بالا رفتم .
متصدی امور تمدید که توی سالن داشت قدم میزد رو دیدم.بهش گفتم آقا من برای تمدید اومدم .این هم مدارکم.طرف یه نگاهی به فتوکپی ها و نامه ها و ... کرد .نوبت آخرین مدرک تحصیلی که رسید ، گفت این مال دیپلمه.ما مدرک پ د رو می خواییم.با این حرف انگار که به جای خون توی رگام آبجوش ریخته باشن. شروع کردم به بهونه تراشی .زبونم تو دهنم نمی چرخید.گفتم مدرک پ د رو حاضر نشدن به من تحویل بدن.یارو گفت مشکل خودته.سر در گم رفتم پایین.پاهام شل شده بود.چند بار نزدیک بود از پله ها بیفتم.هاج و واج رفتم پیش دوستم اینا گفتم میگن مدارک کامل نیست.اونها گفتن برو یه بار دیگه توضیح بده.مخم کار نمیکرد.باز برگشتم بالا.هیچ فکری تو سرم نبود.افسره توی سالن نبود.رفتم توی اتاقش .کس دیگه ای نشسته بود.قضیه رو مطرح کردم.گفت
پسرجان امروز آخرین مهلتته.تو هم نمی تونی تمدید کنی.سریع برو محوطه اعزام که دارن اسمارو می خونن.اگه نری غیبت می خوری.اصرار کردم گفت دست من نیست.ازش خوهش کردم.خیلی سیریش شده بودم. بالاخره عصبانی شد.ولی توی اون لحظه من فقط به خودم فکر می کردم.باز هم اصرار کردم.
دیگه طرف کف کرده بود.وقتی دیدم فایده ای نداره ، تسلیم شدم.پیش خودم گفتم دمت گرم سرنوشت.باز آشفته برگشتم پایین .هنوز خیال می کردم یه راهی هست.احساس می کردم انتخاب دیگه ای هم می تونم داشته باشم .تو شو ک بودم .وقتی رفتم پایین دیدم دوستم و پدرش رفتن.توی عمرم انقدر احساس غریبی نکرده بودم.اولین بارم بود که توی یه شهر غریب انقدر احساس تنهایی می کردم.و باید یکی از بزرگترین تصمیمات زندگیم رو می گرفتم.هوا سرد و سرد.میون اون همه جمعیت .من تنها و سرگردان پرسه می زدم.بغض گلومو گرفته بود . کمی فکر کردم .با خودم گفتم (برمیگردم خونه .وسایلمو بر میدارم.ولی فرصتی نیست. ساعت اداری 2 ظهر تموم میشه.من اگه بخوام برگردم حداقل 6 7 ساعت وقت احتیاج دارم. از طرفی اگه تا آخر ساعت اداری خودمو معرفی نکنم غیبت می خورم. ولی چطور می تونم بدون پول و وسایل لازم برم سربازی. سرما رو چیکار کنم .حتی تو تنم لباس گرم ند ارم.یه پیرن با یه اور چرمی.غذا هم نخوردم.فقط چند هزار تومن همرام بود.
ادامه دارد...