سپایه ها رو که خوب میشناسید . اینا از اول خدمتم تا حالا هی به ماها موقع تردد روی باند گیر میدادن .از وضعیت ظاهری گرفته تا زمان تردد و زاویه تردد و اینکه به کجا نگاه میکنیم .اینها انقدر به ماها گیر دادن که هممون کلافه شیدیم.افسر نگهبان و فرمانده تیپ و خلبانها کلاْ همه.بدبخت دوستام موقع تردد چفت دیوار حرکت می کردن از ترسشون. اما من که نسبتاْ آدم قاطی هستم همیشه تو روشون وایستاده بودم. هیچ کاری هم نمیتونستن بکنن .چون قانون بهشون اجازه نمیداد. من دیپلماتیک اعصابشونو خورد می کردم. یه اتوی خوبی که ازشون داشتم این بود که موقع پیاده شدن مسافرها اونها از جنگ افزار ها عکس میگرفتن که از نظر حفاظتی مورد داشت. بار ها هم به سپایه ها تذکر داده بودیم که اونها در قبال این مسأله مسئول هستن.ولی گوششون بدهکار نبود. تا اینکه موقعی که خلبانها برای استارت اومده بودن و پرواز ماهان نشسته بود ، مسافرها داشتن باز عکسبرداری می کردن که به خودم گفتم حالا وقت انتقام هستش .گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.یا بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت....
رفتم بهش گفتم شما مسئولید ما چندین بار بهتون تذکر دادیم و شما بی توجهی کردین .نامتونو میزنم به جناب سرهنگ فلانی رئیس حفاظت اطلاعات تا به جرم جاسوسی فلان بلا رو سرتون بیارن .آقا چنان به این برخورد که می خواست اسلحمو به زور بگیره ولی میدونست من حکم تیرشو داشتم. پس بیسیم زد به رفقاش ۱۰ دقیقه بعد اومدن منو ببرن .فنی های هلیکوپتر اومدن وساطت کردن که بهم گیر نده. اینها هم بی خیال شدن ولی اونی که از دست من دلخور بود باز بیسیم زد به حفاظتشون .نیم ساعت بعد هی لباس شخصی بود که میریخت روی باند. نمیدونستم چه بلایی ممکنه سرم بیاد .احتمالا اسمم میرفت توی لیست ضد انقلابها و یا تروریست ها و ...باهام انطوری که با انها بود رفتار میشد. بعد از اومدن گروه دوم سرهنگمون اومد ببینه موضوع چیه .اونها هم شروع کردن ماجرا رو تعریف کردن.ولی اگه گفتین چی شد؟ححححدس بزن. .. سرهنگ برگشت بهشون گفت پرسنل شما غلط کردن که به سرباز من گیر دادن.این سربازا صبح تا شب اینجا خاک می خورن زحمت میکشن شما این برورد رو باهاش کردین؟
آقا من شل شدم وقتی این حرف رو شنیدم. خلاصه دو تا نیروی نظامی رو انداختم جون هم .فکر کنم اون روز ۱۰ ۱۵ تایی نامه بین سپاه و ناجا رد و بدل شد. اون روز خیلی شانس آوردم .ولی از بعد اون ماجرا هی هر روز فکر می کنم این سپایه ها دارن برام توطئه می چینن. شنیدم به شدت دنبال من میگردن. من میدونم اینها بالاخره یه بلایی سر من میارن.ولی مردن اینجوری هم برای هر کسی پیش نمیاد. اصلا من آرزومه منو ترور کنن.دوست ندارم با مرگ معمولی بمیرم.