تبليغاتX
هلیوم | دکتر قضاوت هلیوم - دکتر قضاوت

ایمیل

 

 پروفایل مدیر وبلاگ

 

Twitter

 

آرشیو مطالب شخصی

 

 

 

 

 

 


 

یک فنجان جوانی ، چند خط روزمرگی

 

 

 

۲۶ بهمن روز بزرگیه روزی که من وارد  دهه ی سوم زندگی خودم میشم.سومین ده سالی که بزرگترین اتفاقای زندگیم توش رخ میده .کارت پایان خدمت ، تحصیلات ، کار ، ازدواج ، طللاق ، دوباره ازدواج ، بچه  ، ...

توی این ده سال مشخص میشه قراره تا آخر عمرم کی باشم .قراره چقدر حقوق بگیرم  .و چقدر سواد داشته باشم.

ضمیمه :

چند روز پیش بالاخره طاقت نیاوردمو یک بزن بزنی با یکی از سربازا کردم.از همون اول خیلی بهم گیر میداد .چپ و راست ازم ایراد می گرفت . اوایل که کاره ای نبود قابل تحمل تر بود ولی از وقتی که شد ارشد دیگه خیلی سوء استفاده میکرد.هی بهم فحش میداد و بدو بیراه می گفت.منم تو دلم می گفتم شخصیت نداره و از پشت کوه اومده و یه دهاتی زبون نفهمه.ولی دیدم روز به روز فحشهاش رکیک تر میشه .تا اینکه آخرین با به خاطر ماجرایی با هم بحث می کردیم.هی فحش میداد و خسته هم نمی شد.رفتم جلوش وایستادم گفتم حرف دهنتو بفهم بیشعور.

گرفت لباسمو کشید و پاره کرد.ولی هنوز من نمی خواستم دعوا کنم.دستامو گرفته بود .بقیه اومدن جدامون کنن.باز یه لگد زد بهم .اونقت بود که فتوای جهادم رو به خودم دادمو یه کله ی باحال پارک کردم رو صورتش .مایعات قرمز رنگی از دماغ و دهنش جاری شد .بعدش دست و پاش به لرزه افتاد و رفت پیش افسر نگهبان .همونطور که همه انتظارشو داشتن افسر نگهبانم همرو تنبیه کرد.من اصلاً از کارم پشیمون نیستم .چون خیلی تحمل کردم و بهترین واکنش ممکن همونی بود که من کردم.به قول سعدی:

نه چندان تندی کن که از تو سیر شوند                 نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند

 

و یا :

 

نبینی چو گربه در نیابد ز چنگ                   به چنگال در آرد چشم پلنگ

من در WordPress

 86/11/22  ساعت 16:13  امضاء: دکتر قضاوت  | 

میگم گاهی شاید برای شما هم پیش اومده باشه همچین تو مغزتون جرقه ها و رعد و برقهایی میزنه و یه چیزهایی علمی به نظرتون میاد که خیلی دوست دارید بدونید درست است یا نه.خیلی دلتون می خواد با معلمتون در موردش صحبت کنید.ولی از ترس اینکه سوتی بدید این کارو نمی کنید.یه همچین حالتی برام خیلی پیش میاد .از جنبه ی ریاضیاتی و فیزیکی چند تا رابطه پیدا کردم .در مورد بعضی هاشون با دبیرام صحبت کردم .که جواب روشنی نگرفتم یا به دوستام گفتم تا جایی که سوادش رو داشتن تأییدش کردن.یا از جنبه ی الهیاتی موقعی که توی دوره آموزشی سربازی بودم یکی از مسائلی که سالها بود باهاش درگیر بودم و جوابی براش پیدا نکردم رو با سرهنگی که برای دروس و کلاسهای دینی و عقیدتی میومد مطرح کردم.ولی وقتی جواب خودمو ازش نگرفتم حسابی زدم تو ذوق سرهنگه.فکر کنم اسمم رفت تو لیست ضد انقلابها.حالا بگذریم .با گذشت زمان به این نتیجه رسیدم بهتره همچین نظریاتی رو جایی نگم و با کسی مستقیم مطرح نکنم تا بلایی که سر گالیله اومد سر من نیاد.ولی در عوض یه راهی به ذهنم رسید.اینکه میشه از همچی فرضیه هایی برای نوشتن فیلمنامه ، داستان ، و .. استفاده کرد.

مثلاً من یه بار یه مسئله ای رو با معلم فیزیکم مطرح کردم.قضیه از این قرار بود که من ثابت کرده بودم میشه در سرعتهای بالای مقدار c به گذشته برگشت و بر خلاف گفته ی اینشتین که میگه حجم صفر و جرم بی نهایت میشه گفته ی نیوتن که میگه حجم بی نهایت کم میشه ولی صفر نمیشه درست در میاد.موضوع معروف کشته شدن پدر بزرگ رو هم با استفاده از نظریه جهانهای موازی میشه توجیح کرد.این مسئله رو با استفاده از قضایا ی حد تونستم ثابت کنم. و حتی نمودار ریاضیاتی (زمان - سرعت ) اون رو بکشم متأسفانه دبیرم نه این قضیه رو تأیید کرد نه گفت غلطه فقط با تعجب گفت نمیدونم ! موضوع رو با یکی از دوستای مشاورم که سالهاست تو کلاسهای کنکور فیزیک و ریاضی درس میده هم در میون گذاشتم ولی اون گفت منو به یه دکتر فیزیک معرفی میکنه.بعد از یه مدت از اون دکتر هم خبری نشد خودم خیلی سعی کردم با آقای دکتر حسین جوادی فیزیکدان معروف رابطه ی ایمیلی برقرار کنم ولی باز بی نتیجه بود.آخرش تصمیم گرفتم یه فیلمنامه یا رمان علمی تخیلی بنویسشم همونطور که میدونید فیلمهای علمی تخیلی به یه داستان خیلی قوی تو مخ برو احتیاج دارند که قضایا ی من حداقل این خصوصیت رو دارند.یا مثلاً " زیاد مثال میزنم نه؟" یه آزمایشی طراحی کردم و تا سه روز با نهایت پررویی قانون پایستگی انرژی رو زیر سوال بردم.و در واقع تا سه روز تو دوستان و آشنایان فیزیکدان که از کار من خبر دار بودن سرو صدا و انقلابی بر پا بود .جریان از این قرار بود که بنده یک آهن ربا رو بر روی سه پایه ای آویزون کردم و در زیر این سه پایه آهنربا ی دیگری رو طوری چسبوندم که قطبهای هم نام آهنربای آویزان و ثابت رو به هم باشند.عرضم به حضورتون این آهنربای آویزون تا سه روز تاب می خورد. و اگه این سه روز میشد تا ابد .این سوال مطرح میشد که آهنربا ی آویزون انرژی خودش رو از کجا میاره ؟...

نمونه ی دیگری که قابل ذکر هست مسئله ی جدا شدن اقمار از سیارات خودشون بود .توی درس زمین شناسی توی قسمتی از کتابی نوشته بود تا هر چند میلیارد یکبار قطبهای مغناطیسی زمین عوض میشه و مثل اینه که زمین وارونه باشه.حالا باز من چی میگم این وسط؟:

1- اگه قطبهای مغناطیسی زمین بتدریج عوض بشه زمانی هم تا قبل از اتمام این فرایند باید وجود داشته باشه که کره زمین از لحاظ میدان مغناطیسی صفر میشه .پس یا کره زمین از منظومه ی شمسی خارج میشه یا کره ماه میفته رو کره زمین یا کره ماه از میدان جاذبه ی زمین خارج میشه و شاید در اختیار سیاره دیگری قرار بگیره .یا اگه میدان مغناطیسی اصلاً عوض هم نشه که رویداد های بالا رو پیش بینی کنیم دست کم کره زمین وارونه میشه و این یعنی اگه در اون شرایط خورشید بخواد بازم از طرف شرق طلوع کنه باید کره زمین راه رفته شو برگرده.یا اگه بخواد به راه خودش ادامه بده باید خورشیدازغرب طلوع کرده باشه.پس میبینید علم هم چیزایی میگه که ادم هرچقدر هم با خودش کلنجار میره نمیتونه قبولش کنه.حالا نمیدونم یا مخ من معیوبه که اصل قضیه رو متوجه نمیشم یا علم هست که داره سوتی میده .دومی رو که عمراً کسی قبول نمیکنه.پس اولی درسته.همونطور که گفتم تا دلتون بخواد از یان فرضیه های سرگرم کننده که کسی براش جوابی نداره دارم که به درد و هیچی هم که نخوره به درد فیلمنامه نویسی می خورن نه؟

 

من در WordPress

 86/11/10  ساعت 9:13  امضاء: دکتر قضاوت  | 

میگم گاهی شاید برای شما هم پیش اومده باشه همچین تو مغزتون جرقه ها و رعد و برقهایی میزنه و یه چیزهایی علمی به نظرتون میاد که خیلی دوست دارید بدونید درست است یا نه.خیلی دلتون می خواد با معلمتون در موردش صحبت کنید.ولی از ترس اینکه سوتی بدید این کارو نمی کنید.یه همچین حالتی برام خیلی پیش میاد .از جنبه ی ریاضیاتی و فیزیکی چند تا رابطه پیدا کردم .در مورد بعضی هاشون با دبیرام صحبت کردم .که جواب روشنی نگرفتم یا به دوستام گفتم تا جایی که سوادش رو داشتن تأییدش کردن.یا از جنبه ی الهیاتی موقعی که توی دوره آموزشی سربازی بودم یکی از مسائلی که سالها بود باهاش درگیر بودم و جوابی براش پیدا نکردم رو با سرهنگی که برای دروس و کلاسهای دینی و عقیدتی میومد مطرح کردم.ولی وقتی جواب خودمو ازش نگرفتم حسابی زدم تو ذوق سرهنگه.فکر کنم اسمم رفت تو لیست ضد انقلابها.حالا بگذریم .با گذشت زمان به این نتیجه رسیدم بهتره همچین نظریاتی رو جایی نگم و با کسی مستقیم مطرح نکنم تا بلایی که سر گالیله اومد سر من نیاد.ولی در عوض یه راهی به ذهنم رسید.اینکه میشه از همچی فرضیه هایی برای نوشتن فیلمنامه ، داستان ، و .. استفاده کرد.

مثلاً من یه بار یه مسئله ای رو با معلم فیزیکم مطرح کردم.قضیه از این قرار بود که من ثابت کرده بودم میشه در سرعتهای بالای مقدار c به گذشته برگشت و بر خلاف گفته ی اینشتین که میگه حجم صفر و جرم بی نهایت میشه گفته ی نیوتن که میگه حجم بی نهایت کم میشه ولی صفر نمیشه درست در میاد.موضوع معروف کشته شدن پدر بزرگ رو هم با استفاده از نظریه جهانهای موازی میشه توجیح کرد.این مسئله رو با استفاده از قضایا ی حد تونستم ثابت کنم. و حتی نمودار ریاضیاتی (زمان - سرعت ) اون رو بکشم متأسفانه دبیرم نه این قضیه رو تأیید کرد نه گفت غلطه فقط با تعجب گفت نمیدونم ! موضوع رو با یکی از دوستای مشاورم که سالهاست تو کلاسهای کنکور فیزیک و ریاضی درس میده هم در میون گذاشتم ولی اون گفت منو به یه دکتر فیزیک معرفی میکنه.بعد از یه مدت از اون دکتر هم خبری نشد خودم خیلی سعی کردم با آقای دکتر حسین جوادی فیزیکدان معروف رابطه ی ایمیلی برقرار کنم ولی باز بی نتیجه بود.آخرش تصمیم گرفتم یه فیلمنامه یا رمان علمی تخیلی بنویسشم همونطور که میدونید فیلمهای علمی تخیلی به یه داستان خیلی قوی تو مخ برو احتیاج دارند که قضایا ی من حداقل این خصوصیت رو دارند.یا مثلاً " زیاد مثال میزنم نه؟" یه آزمایشی طراحی کردم و تا سه روز با نهایت پررویی قانون پایستگی انرژی رو زیر سوال بردم.و در واقع تا سه روز تو دوستان و آشنایان فیزیکدان که از کار من خبر دار بودن سرو صدا و انقلابی بر پا بود .جریان از این قرار بود که بنده یک آهن ربا رو بر روی سه پایه ای آویزون کردم و در زیر این سه پایه آهنربا ی دیگری رو طوری چسبوندم که قطبهای هم نام آهنربای آویزان و ثابت رو به هم باشند.عرضم به حضورتون این آهنربای آویزون تا سه روز تاب می خورد. و اگه این سه روز میشد تا ابد .این سوال مطرح میشد که آهنربا ی آویزون انرژی خودش رو از کجا میاره ؟...

نمونه ی دیگری که قابل ذکر هست مسئله ی جدا شدن اقمار از سیارات خودشون بود .توی درس زمین شناسی توی قسمتی از کتابی نوشته بود تا هر چند میلیارد یکبار قطبهای مغناطیسی زمین عوض میشه و مثل اینه که زمین وارونه باشه.حالا باز من چی میگم این وسط؟:

1- اگه قطبهای مغناطیسی زمین بتدریج عوض بشه زمانی هم تا قبل از اتمام این فرایند باید وجود داشته باشه که کره زمین از لحاظ میدان مغناطیسی صفر میشه .پس یا کره زمین از منظومه ی شمسی خارج میشه یا کره ماه میفته رو کره زمین یا کره ماه از میدان جاذبه ی زمین خارج میشه و شاید در اختیار سیاره دیگری قرار بگیره .یا اگه میدان مغناطیسی اصلاً عوض هم نشه که رویداد های بالا رو پیش بینی کنیم دست کم کره زمین وارونه میشه و این یعنی اگه در اون شرایط خورشید بخواد بازم از طرف شرق طلوع کنه باید کره زمین راه رفته شو برگرده.یا اگه بخواد به راه خودش ادامه بده باید خورشیدازغرب طلوع کرده باشه.پس میبینید علم هم چیزایی میگه که ادم هرچقدر هم با خودش کلنجار میره نمیتونه قبولش کنه.حالا نمیدونم یا مخ من معیوبه که اصل قضیه رو متوجه نمیشم یا علم هست که داره سوتی میده .دومی رو که عمراً کسی قبول نمیکنه.پس اولی درسته.همونطور که گفتم تا دلتون بخواد از یان فرضیه های سرگرم کننده که کسی براش جوابی نداره دارم که به درد و هیچی هم که نخوره به درد فیلمنامه نویسی می خورن نه؟

 

من در WordPress

 86/11/10  ساعت 9:13  امضاء: دکتر قضاوت  | 

 
  zoo هدان

 

 

سلام خدمت عزیزان خواننده به خصوص مردم خشن زابل و زاهدان .چند روز پیش این افسر نگهبانمن در جهت تحقق اهدافش از ما سربازا سوء استفاداه ی شخصی کرد.البته برداشت بد نکنید ها! ایشون برای تبلیغ فروشگاه تازه افتتاح کردش به هر کدوم از ما یه بسته اعلامیه داد و گفت

ادامه مطلب

من در WordPress

 86/11/06  ساعت 12:19  امضاء: دکتر قضاوت  | 

روزی که قرار بود برسم اینجا از ساعت ۳ تا ۷ صبح راه بسته بود .۴ ساعت دیر رسیدم ولی خوشبختانه غیبت نخوردم.این آشیانه ی ما تغییراتی کرده بود.ولی خنده دار ترین و مشهود ترینش گلخونه ی افسر نگهبانمون بود..داستانش طولانیه .آقا ما یه استخری داشتیم اینجا که مال ۱۰ ۱۵ سال ژیش بود.یه روز یکی از افسرا ی ما به سرش زد اینو بکنه گلخونه و توش گوجه و خیار و ... بکاره.واسه همین به ما دستور داد تا ۲۰ فرغون پهن از قرارگاه سپاه که اونور فرودگاه بود بدزدیم.ما هم مNمور بودیم و معذور.خلاصه بعد از آوردن پهنها نوبت خورد کردنشون بود.گلاب به روتون گوهارو همچین چنگ میزدیم و ریز میکردیم...
 

خودم تا یه هفته غذا نمی تونستم بخورم.به هرچی نگاه می کردم.پهن توش میدیدم!روانشناسا به این حالت میگن توهم گهی!

 

بعد نوبت سقف گلخونه رسید که بنده با استفاده از قضیه فیثاغورس مقدار پلاستیک مورد نیاز رو اندازه گیری کردم.و بعد از چند تا کار دیگه استخر تبدیل ه گلخونه شد.حدود دو ماه گذشت و هنوزحتی خبری ازرشد اولین دونه نشد.تا اینکه من رفتم مرخصی و حالام که اومدم میبینم با تلاش فراوان سربازان متخصص بالاخره یک بوته ی گوجه فرنگی نجات پیدا کرده و گلخونه دوباره تخریب و به استخر تبدیل شد.

من در WordPress

 86/11/06  ساعت 11:58  امضاء: دکتر قضاوت  | 

1.یادش بخیر دوران راهنمایی چه کارهایی که با معلم دینی نمیکردیم.اسمش آقای منصوری بود.آقای منصوری بود و رویارویی با دار و دسته ی پیمان آلفته " یعنی من و هادی فیضی و علی شفابخش و ایرج رفیق و محمد مقدسی و امین عبداللهی و من و نوید نوری و سجاد شیروان و من .منم بودم راستی...

 

 

از قورباغه آوردن تو کلاس و ترقه ترکوندن گرفته تا ۲۰ گذاشتن تو دفتر نمره برای خودمون و تبدیل کردن کلاس به باغ وحش با صداهایی که تولید می شد.این معلم بدبخت ما هم از بس مدیر و سرکلاس آورده بود تا به ما تذکر بده و اتمام حجت کنه که دیگه روش نمیشد بره دفتر ...آه دلم خیلی براش میسوخت.یه بار از عصبانیت گریه کرد.این پیمان دوستم یک آدم مارمولکی بود که هیچ معلم و مدیر و معاونی حریفش نشد .بچه با معرفتی هم بودا.الان ازش خبری ندارم اما خیلی دلم می خواد دوباره ببینمش.آقا این تو کلاس یه کارای عجیب غریبی می کرد که بیشترش گفتنی نیست.از کاراش مثلاْ "خودکار قرمز و تو دماغش میریخت میگفت آقا اجازه خون دماغ شدم.یا روزهای تعطیل که با رفقا دزدکی میرفتیم حیاط مدرسه فوتبال ُ موقع رفتن میزد لامپهای حیاط و می شکست.بعدش فردا صبح تو صف وقتي شاهکار خودمون رو ميديديم خندمون ميگرفت.

 

2.مدرسه ی ابتدایی ما به مدرسه ی دخترا چسبیده بود .ما همیشه



ادامه مطلب

من در WordPress

 86/11/06  ساعت 9:56  امضاء: دکتر قضاوت  |