تبليغاتX
هلیوم | دکتر قضاوت هلیوم - دکتر قضاوت

ایمیل

 

 پروفایل مدیر وبلاگ

 

Twitter

 

آرشیو مطالب شخصی

 

 

 

 

 

 


 

یک فنجان جوانی ، چند خط روزمرگی

 

توی اعیاد خاص مثه عید فطر و قربان بابای ما همیشه پختن نهار اون روز رو به عهده میگیره و ما در این روزها مهمون چلوکباب های بابامونیم . از قضا ذائقه ی پدر ما همیشه منحصر به فرد بوده و سعی میکنه با کارهای عجیب غریب و هزارتا ترفند و با خلاقیت خودش ، بهترین غذای دنیا رو بپزه . اینه که همیشه هم غذاش یه جوری  که نباس باشه از آب میزنه بیرون و ما هم برا اینکه دلش نشکنه با به به و چه چه غذاهرو میخوریم و بعدش سعی میکنیم تا دو ساعت حواس خودمونو پرت کنیم تا غذای کوفتی هضم شه از شرش خلاص بشیم . پارسال عید قربان گویا از کسی شنیده بوده اگه گوشت و نیم ساعت بذاری لای تیکه های کیوی نرم میشه . آقا ورمیداره از شب عید تا نهار فردا گوشتهارو میذاره توی کیوی . دیگه نمیخوام از اون نهاری که حبه های گوشتش شبیه گوشت جویده شده بود حرف بزنم فقط همینو بدونین که نهار پارسال اونطوری کوفت شد . امثال هم که باز کباب دست پخت پدر جان رو قرار بود بخوریم . ایندفعه قصد داشت گوشتو طوری بپزه که آبدار باشه به اصطلاح . فکر کنم همین که گوشت چند ثانیه مونده بود روی آتیش و رنگش سفید شده بود اجاقو خاموش کرده بود و آورده بودشون سر سفره . ایندفعه سعی میکردم غذامو به یاد انسانهای ماقبل تاریخ بخورم و گوشتهارو درسته قورت میدادم . بدبخت عروس پدرم که قراره عیدها پیش ما نهار بخوره اونم دست پخت ژنرال خونواده رو .

*بعد اینکه نصف شب بود . پلکام تازه سنگین شده بودن . خواستم بگیرم بخوابم. همینکه چراغو خاموش کردم و رفتم جام ولو شدم ، دیدم صدای گریه ی نوزاد میاد . 10 دقیقه ، یه ربع ، نیم ساعت ، مگه تموم میشه . پیش خودم گفتم این توله مال کیه داره ونگ ونگ میکنه . پنجره رو باز کردم کوچه خبری نبود . گفتم شاید صدای تلویزیونی چیزیه! گوشمو چسبوندم دیوار گفتم شاید همسایه کو*ـکش طبقه بالاست باز .دیدم نه . گرفتم دوباره بخوابم دیدم تبدیل به صدای آواز شد ! خواب از سرم پرید پاشدم نور افکن هارو روشن کردم فلاسکو برداشتم یه چایی واسه خودم بریزم دیدم خود مادرفاکرشه.چاییش که سرد شده بود داشت هوای بیرونو میکشید

من در WordPress

 88/09/10  ساعت 0:58  امضاء: دکتر قضاوت  | 

بعد عرض شود که الان همه چی حتی ازدواجهامون سیاسی شده و این پلیتیکال شدن همه چیز ، داره منو دیوونه میکنه . در نتیجه آدمها هم همگی به اتفاق دیپلمات شدن و مجبور هستن جوانب سیاسی امور از جمله اینکه وابسته به منافقین هست یا نه و یا دز غرب زدگیش چقده رو بسنجن . چند وقت پیش یه زن و شوهر از آشناهامون با هم سر اینکه خانمه چون خوار زینب بوده"بسیجی" و خونه رو ول کرده بوده و به زندگی و شوهرش نمیرسیده و مرد مخالف این مسأله بوده بحثشون میشه و تا مرز طلاق پیش میرن . اما آقاهه از ترس اینکه برادرای زینب "بسیجی های دارای درصد خلوص بالا" بگیرن باتون کنن زیرش کوتاه میاد و به همون زندگی بسنده کردندی . حالا امروز اتفاقا ما توی مستراح داشتیم به این فکر میکردیم که اگه رفتیم قسمت پروپرتیز سوژه ی مورد نظرمون دیدیم اصولگراست چه خاکی به سرمون بریزیم ؟ وصلت بکنیم یا نه ؟ البته اینجور فکر ها فقط موقع قضای حاجت به ذهن خطور میکنه و همین که سیفونو بکشی با بقیه آیتم ها میره تو شبکه فاضلاب .


*امروز تو تاکسی نشسته بودم . خانمی بعد از من اومد سوار تاکسی شد . بعد اومد سوار من شد .وقتی هم به مقصد رسید اول من پیادش کردم بعد از تاکسی پیاده شد . واقعا چی فکر میکنن بعضی از این خانمهای اوپن سورس؟

من در WordPress

 88/08/09  ساعت 20:18  امضاء: دکتر قضاوت  |